وان
ور مین و اب یات فر ی ا دیف ی
۳ # ساعربز رت ون ای ( وی ۱.۲۵ ری ری )
2 کی بر آادی فرا وی
و
1 رم خیابان دانشگاه -کوچه میترا -شمارهُ ۷ تلفن: ۱۴۱۸۸۳۹ - ۰۴۹۹۹۵
دیوان ابو تراب بیک فرقتی انجدانی فراهانی به تصحیح و کوشش مجتبی برزآبادی فراهانی جاپ اول: ۱۳۷/۹ ب ۱٩ ۰ سته چاپخانه رامین همه حقوق محفوظ است. شابک: ۹۹۴-۵۵۰۹-۰۸-۴ 964-5509-08-4 :1518
دیوان فرقتی /
فهرست مطالب
شماره صعفحه شماره غزل يا قطعه ۱۳ مقد مه مصحح ۳۵ مقدمه نسخه دانشگاه تهران قصاید-مدایح ۳۷ دگر ز لاله نورسته کوه فصل بهار ۱ ۳۹ بلا سجود کند پیش درد حرمانم ۲ ۵۲ چو در دلت هوس قتل عاشقان آید ۳ 2۵ خار مژهام غرقه بخون چون رخ یارست ۳ سافنامه ۵۹ ساقی بده آن جام که ماه شب تارست تر کیب بند ۷۵ ای گشته از خط تو سبه روزگار من ۱ ۸۱ باز از جان تنم گریزانست ۲ غزلیات و قطعات ۸۹ آه من کرد چنان زیر و زبر گردون را ۱
هِ۹ ای کرده رخحت مرجد کین جین جبین را ۲
بس که شور لب لعل تور بود بر سر ما
جه خرد به خود شکند دل درون سینه ما تا حود هم
کو سرختهای یکنفس این سوخته دم را رشته شمع بود رشته پیراهن ما
پس که از اء شود رخنه به ویرانه ما
ی #_ ۳
بقشارم اگراز درد ر ز دیده دور نشد خسن استین ما را
با آنکه برد نام گل روی بتان را
بهل آن طرهای پر چین را
بر دست سوختم دگر از عشق داغها
چرد کنم وصف جمال او رقم از بس حجاب میفریبد هر دم آن نرگس عالم فریب
بازم دل از سموم بلا درد پرور است
نگو محبت خوبان بدین چه نقصان است روز وصلش بهر جورم باعث دیگر نداشت نه همین بلبل از تر مهجرر است
بر گل داغ که از باعچه دل برخاست گداخت اینه تا از رخ تو تاب گرفت ت ی #ب ۰
۳۱
۳۲
همزبانی در جهان چون اه اتشبار نیست
جوش زد گریهام از دیده و غوعا برداشت
قبای سرو ز رشک فد تور پر چین است در کوی تو در بر رخ هر دلشده باز است چو در وصال توام از لبم فغان دور است ای که از اب سرو سر تا پا سر است
ز بسکه مایل بیگانگی و خود رآئیست ای چه دل من زمانه گشته اسیرت
دمی کز جلره سرو او روانست
بکوی یار مانم در تردد حصم دامانست آن عمّدهها که در دل سرو و صنوبر است صبح مراد ما را جز طرة تو شب نیست بی شعله رخسار توام نور بصر نیست دیوانه دل که شیفته و مبتلای توست آهم دگر چو زلف سیاهت مشوش است تا وصالت بخیال همه کس میگردد عقَدءٌ غنچه جز آه دل من نگشاید
دودی جو دود آهم آتش فشان نباشد
۳۱
«۹ُِِ۲
۶ دیوان فرقتی
شماره صفحه شماره غزل با قطعه ۱۳ تا دل خسته درین شهر گرفتار تر بود ۴۳ ۱ رشک اغیار شد و جلوه بار اخر شد ۳۴ ۱۱۴ در دل محبت بت خود کام تازه شد ۴۵ ۱۱۵ نوبت جرش این کهن خحم شد ۴ ۱۱۵ حرف تو محال است که از من بتراود ۴۷ ۱۱۶ چند سر سبزی چو باد از شاخسارم بگذرد ۴۸ ۱۱۶ گریهام را خون دل در جوش منصرر آورد ۴۹ ۱۷ نه تنها از فغانم چرخ بی ارام میگردد ۵ ۲۸ تا چند لاله از غم رویت جگر خورد ۵۱ ۲۱۸ دولتی تیرهتر از دولت پروانه نبرد ۵۱ ۱۹ دور فلکم زان گل رخسار برآورد 2۳ ۱۹ متاع ما همه مهر است کس ز ما نخرد وه و ۱۲ دگر صد حسرتم آشفته چرن انزلف و مو دارد ۵۵ ۱۲۰ عشق تا ز خانه علم برون کند ۵۶ ۳ رحم کو تا دلش از کرده پشیمان سازد 2۷ ۱۳۱ دل رسرای من کی مهر جانان را نگه دارد ۵۸ ۱۳۲ بس که خاک راه او را تو تیا آسا برند ۵۹ ۱۳۲ همچو کومهی که صدا باز ز آواز دهد و۶ ۱۳۳ سبق ناله دهم تا بخرش الحانی چند ۶۱
۱۳ هیچ کس را ز گرفتاری ما عار نبود ۶۲
شماره غزل با قطعه چرن شعله نه امروز مرا بی سر و پا کرد ۶۳ هرگز پیام ما به رسول و صبا نبرد 2 خحوش آن شوریده کو نه جامه خواهد نه کفن پرشد ۶۵ بیدلان در.دل جر جای درد جانان میکنند 2 هس گریه بیاد تو چه در جان گردد ۶۷ تا مرخ گرفتار به گفتار نیاید ۶۳۸ حوش آنکه دل بداغ توام مبتلا کند ۶۹ در آن گلشن که خاری صد گلش در استین باشد ۷ بی نصیبان جو ز دل آه جگر فام کشند ۷۱ گلرخان کز رخ و قد نکته به بستان گیرند ۷ بسکه طرز ذوق از آن شیرین شمایل میبرد ۷۳ اگر چه شمع ز نور نظر نینروزد ۷۴ اشنایی کو که همدردی نشان ما دهد ۷۵ هست در مرتبه قرب دعابی تأثیر ۷۶ ای خطت روشنای طرّه حور ۷۷ نبرد ببهوده فرهاد دیده پر خرنش ۷۸ چنانم گرد راهی کرد تعجیل ۷۹ حوش ان کز گریه طوفان خیز باشد چشم گریانم ۸۰ کو جنونی تا ببای تن به ویرانی نهم ۸۱ چون ز شرف درت از ضعف ز جا بر خیزم ۸۲
۸ دیوان فرقتی
شماره صفحه شماره غزل یا قطعه ۱۳۴ ما نسیم و سیر بستان را بهم بگذاشتیم ۸۳ ۱۳۵ بر کف چو نسخهای ز رخ دلستان نهم ۴ ۱۳۵ ز گریه تا به مژگانست تار پیرهنم ۸۵ ۱۳۶ دمی که بوی تو را در دماع مید زدم ۸۶ ۱۳۶ اگر ز خیل سگان تر حویش را سازم ۸۷ ۱۳۷ تخم غمت به گوشه گلشن کشیدهام ۸۸ ۱۳۷ تا عشق چاک کرد سرا پای سینهام ۸٩ ۱۳۸ ره چر سیل اشک بر ان شمع سرکش بسته ام ۹۰ ۱۳۸ بپوشد چشم سویم هر که بیند. گرد را مانم ۹۱ ۱۳۹ خرش انکه در ان گلشن و کو خار نشینم ۹۲ ۱۳۹ هر گه انديشه ان رشک مه و خور دارم ۳ ه ۱۴ تااکی جفا ازین دل مجنون منش کشم ۹۴ ۱۳۰ شب وصل تر میخواهم که در بر اشنا بندم ۹۵ ۱۱ خویش را دست خوش آن سگ کو میخواهم ۹۶ ۱۴۱ شرح غمت که در دل رسوا نوشتهایم ۷ ۱۴ از خرن دیده بسک نشیمن گرفتهام ۹۸ رف لبی از باده مهر و وفا تر ساز ماه من ۹۹ ۱۳ همجر وصل خویش از تر دامنان تنها نشین ۱۰۰ ۱۴ حریش خرد راز چشم خرد ترانگر داشتن ۱۰۱
۱۴ ز پیکان تو دلرا چرن کره سخت است وا کردن ۱۰۲
۱۳۷
۱۴۸
۱۴۹
۱۶۵
۱۷۱ ۱۷ ۱۷۶ ۱۷۶
۱۷۳۹
شماره غزل یا قطعه ای مشری خوبی راکال روی جر ماه تم« ۱۰۳ راست همی گویم ار ز راست نرنجی ۳ خصمست و صد جهان کین مائیم و تبع اهی ۱۰۵ قدت ندهد کام چه من شیفته رائی ۱۰۶ گرم طالع لعا دلدار بودی ۱۰۷ خنک انکه بود دل راز محبت تو روزی ۱۰۸ ز اشکم اوح گردون وقّف سیلابست پنداری ۱۰۹
مثنویها شماره مثنوی زهی بهر تسبیحت از برر پاک ۱ راوی افسانه ارباب جرد َ
مقطعات شماره مقطعات اصنا عیسی اطدارا حضر آثارا ۱ سخن شناسا انی که شاهد طبعت ۲ قاضی اران مرا گر میرزا تریاک خواند ۳ ای انکه هر زماد بسر خوان طبعم خوریش ۴ ای انکه از چکیدن ضع سلیم حویش ۵
۱۸۱
۱۸۲
۱۸
۱۸۲
۱۸۰۳
۱۸۳
۱۸۳
۱۸۰۳
۱۸۹
۱۸۹
۱۸۴
۱ ۸ ۵
۱۸۵
۱۸۶
۱۸۶
۱۸۶
۱۸۷
۱۸۹۷
رباعیات داغ دل من حلقه دام کسی است ان پار که گاه روی دوش استاده است در دهر مرا هميشه حیرانی بود وصلت دایم به بوالهوس نتوان دید امید ز غمز؛ تو در خون گردد این دیده که در روغن خود میسوزد بی درد که از غم تو دلشاد مباد ای یافته همجر خط وصال کاغذ دانی ز چه روی عاشق دور اندیش در وادی شرفت که دمی ناسایم
هر چند چر لاله کام دل سرختهام
۱ 1 ۰ ۱ ۰ هك ۰ ۰ حنل از عم ان لعل فسونساز تو اد سنوت
همین نه سرو به آزادگی ترا بنده است
دم نظارة او بهترین اوفات است
دبوان فرقتی
شماره رباعی ۱
۳
۳
دیوان فرقتی
شماره صفحه ۱۸۷ ۱۸۸ ۱۸۸ ۱۸۸ ۱۸۹ ۱۸۹ ۱۸۹ ۱۸۹ ۱۹۰ ۱۹۰
۱۹۰
شماره صفحه ۱۹۱ ۱۹۱ ۱۹۱ ۱۹۱ ۱۹ ۱۹۲
۱۹
دوبیتیها خرمن بختم ز باد بی نیازی پاک شد عشق تو فصر هستی ما بی اساس کرد بوقت گریهام هر گاه او پیش نظر باشد نقاب چرن برخ آن ماه دبستان بندد خدا تو را و مرا هر دو را نگهدارد ان گل که هنوز خواپیده آمده بود سر زلف سمن سایش نخواهم زیب بالایش دو زلف او که فراوان بود دل و دینش کنم بناخن اگر تازه سکه زر داغ دور از ان گل رو ازرده و عمینم
سرا پايم که در تابست از اد آتشین رویم
اببات پرا کنده چراغ خلوت جان روشن از محبت توست نشاط بال فشانی ما به هر شاخحی آستین رفت به دریوزه شبی بر در چشم بجز رخ تيٍ که تا صیح حشر نورانیست یله شمع که کاشانه به کاشاند رود
بسکه در صحرا از ات چم مب گرداب سد
۱۹۳
۱۹۴
۱۹۵
۱۹۵
۱۹۶
۱۹۶
ایبات پرا کنده میتراود شعله از بام و در کاشانهام گره چرن غنچه بر دل زان مه نا مهربان دارم بر ما هر آنچه میرود از خحوی یار ماست اگر حرفی شنبد از مهن چون طالع رمید از من
2 ود ! بر دل من زان شکست افتاده
در سبت مو لفه جون سمی و دو فتاد
قطعاتی در ماده تاریخ میوه بستان حکمت نوردین
شکر خدا که اصف کاشان تمام کرد .
حبدا مسجدی که چرخ برین
دبوان فرقتی ۱۳
نظامی
ابو تراب بیک فرفتی انجدانی
کتابی که پیش رو دارید دیوان ابوتراب بیک فرقتی انجدانی فراهانی است بعضی از تذکره نویسان فرقتی را کاشانی دانستهاند و این اشتباه ناشی از آن است که پدر وی «خواجه علی انجدانی » دو سال دستاندر کار حکومت کاشان بوده است حتی برخی «انجداد» مستطالرأس ابو ترات بیگ را حزء کاشان میدانند که جهت روشن شدن ادهان توضیحات لازم داده شده
است.
محل تولد ابوتراب بیک فر قتی انجدانی
تو لد ابو ترات بیک در بلده شریفه انجدان فراهان بو ده است.
۴ دیوان فرقتی
محل تقو دای اراس
میرزا ایوتراب کردکی و جوانی را در انجداد گدرانده است و سپس همراه
سبب شهرت ابوتراب بیک فرقتی سیب شهرت میرزا ابوتراب ساقينامه ارزشمند اوست که در ردیف بهتریه سافینامههای زبان فار س است که در بجر متقارس سر ود 6 شد ه است و نیز
درامده است:
جی ری شداست
آنچه مسلم است این , کار کاستیها و نقاثص فراوان دارد که همگی ناشی از عدم دسترسی به اسناد صحیح و نیز کمی بظاعت ادبی نگارنده بودء است از خوانندگان خواهشمندم 5 که نظرهای صویش را برای من بنگارند زیوا مهم که اه دهم دای خحوانند عزیز ز اگر سخنم را
دیوان فرقتی ۱۵
قبل از اينکه در کتابها و تذکرهها به جستجوی ابوتراب فرفتی بپردازیم ابتداء
در مو رد انجدان و جغرافیای تاریخی انحدان سجن میگوئيم.
(رانحدان»)
1 جک مق ند مه ده داد 1 انجدان ا دیه بزرگ طرف شرق فراهان و دامنه جبال (هفتاد قلعه) واقع
ین است دیه انجدان بسیار معمور بوده و دارای آثار قدیمه نیز میباشد قبوری از سادات و بزرگان اسماعیلیه در این دیه مو جود است که از اینرو طرف تو جه فرقه اسمعیلیه است مانند قبر شاه طاهر و شاه غریب و شاه عبدالسلم رشاه عبدالسلام).
انجدان در حملات تیمور دجار حمله آن مرد سفاک گردید و بگفته صاحب روضةالصفا دیه آنان ویران و مردم انجا یکسره نابود شدند.
ظل السلطان کومهای انحجدان (هنتاد قله) را «اول نمره» شکارگاههای دنیا میداند ناصرالدین شاه در سفرهایش به طرف اراک خحصوصا ۱۳۰۹ قمری مد تی در انیجا بسر برده است و «بسزا» توصیف کرده است.
کلمده انجادان - معربت انگدان است و ان گیاهی است که به اسامی مخنلند
سست. به محل رسمن ان حوانده میشود. در فرهنگ معین امده است:
- جلد اول تاریخ اراک استاد ابراهیم دهگان ص ۱۵۹
۱ دبوان فرقتی
گیاهی از تیره جتریان که علفی است و پایا میباشد این گیاه در اکثر صحاری ایران فراوان است.
این دیه و توایع آن پیش از بنای عراق جزء کاشان بوده و مولفین هم بهمین صورت آنرا نام بردهاند رضا قلی خان هدایت در انجمن آرای ناصری و محمد کریم بن مهدی قلی در برهان جامع این دیه را از توابع کاشان معرفی کردهاند.
در فرهنگ جغرافیایی ایران جلد دوم استان یکم آمده است*
انجدان ده جزء دهستان مشک آباد بخش فرمهین شهرستان اراک ۷۳ ک جنوب خاور فر مهین ۳۷ ک اراک _کوهستان سرد سیر -سکنه ۱۲۸۷ -شیعه فارسی.
باید گفته شود که انجدان فرامان هیچ زمانی جزء کاشان نبوده است و
کتب ز تدکرههائی که د کری 1 ایو ترا نیک فرفتی انجدانی قراهمانی ند ه
انجدانی در همه اسناد به همین صورت امده است و در مورد انتساب وی به کاشان و فرقتی اختلاف به چشم مبخورد. استاد بزرگوار گلچین معانی شرح کاملی دارد که آوردهايم آقای محمد رضا محتاط نویسنده کتاب سیمای اراک بجای فرقتی (ترقی) آورده است شاعر گرانمایه و دانشمند اقای
بهمن ۱۳۳۸
دیوان فرقتی ۱۷
وت که و کرش زار ی رای وی فش بر یی اوردی ان که این هر دو مورد ناشی از اشتباه (چاپی یا تاریخی) استاد ابراهیم دهگان است که در تاریخ اراک تألیف استاد دهگان «فرقتی» بصورت «ترقی» آمده
تشن ز انجدانت طاهر و داعی. ترقی و شریف
در سخندانی سرامد نخهای زان بوم و بر خادم و واعظ و ابراهیم و مرشد این چهار
انتجد انوا اف اند و وان واه تسیز
آفای طتاط در شنیهای اراک فرع فرمونهاند. (بهفل از استاد دهکان) ۶۶ ارو تا هقی تس هنت ار اسان فرخی ۱ اموخمانت که ناه است و دلیل اشتباه اقای محتاط سهو استاد دهگان يا غلط چاپی کتاب تاریخ یا تاه ان اس
اقا هد ی ی کات اس ناراک اف ۶۰۰
ابرتراب بگ متخلص به فرقتی از شعرای قرن یازدهم انجدان شاعری با ذوق و مردی ادیب و نکته سنج بود. وی نیز ابیاتی از فرفتی را نقل کرده
- هوشنگ ترابی (شهراز) کتاب گزارش سالانه انجمن ادبی هنری اراکیهای مقیم تهران سال ۱۳۷۱ ص ۱۱۵ - کتاب سیمای اراک ج ۴ ص ۳٩
۱۷۹
۱۸ دیوان فرقتی
است.
میرزا طاهر نصرآبادی " ابوتراب بیک فرقتی را کاشی دانسته و سبب این اشتیاه زندگانی ابوتراب بیک در کاشان است زیرا پدر آن بزرگوار مدتی در کاشان میزیسته است.
میرزا طاهر نوشته است ابوتراب بیک خوش طبیعت و درست سلیقه است اشعارش اکثرعاشتانه و یکدستست دیوانش قریب بدو هزار بیت بنظر رسیده. یکی از شعرای هرزه گوی بعد از فوت او چند بیت کنایه آمیز در باب او گفته
شجاع کاشی در بات آن < شخص گفته-
رباعی ۳۳۳۳ هجو ایسو در اب کردی سو یلید
حول ۰ سوه رده ححجات ند دریسل
سهلست ار مره بسن فیس ر هل برمرقد بسوترات شش مشیر کشید و سپس نصر آبادی دو قطعه از وی را در تذکره خود آورده است
ار سل 3
در تدکره روز روشن امد ه است ۶ - تذکر نصرآبادی ص ۴۹۷
- تذکره روز روشن -تالیف مولوی محمد مظفر حسین صبا به تصحیح محمد حسین
دیوان فرفتی ۹
وزیر کاشاد يو تج ود و فرفتی از تمد صادی نماش ای ۱ و در «(سمع انجمن) در بحرف « قأ» اد نوشته فرفتی ابو ترات تن مولدش حوشفان ی و کاطان ات واه دای مه هی دقاف )ترا فک پسر میرژا علیخان همدانی پس از تحریف ناسخین نسخ ماخد یک کس دو کس متصرر شدند و در وافع همان یک شاعر است که فرقتی تخلص دارد و در سنه ست و عشرین و اف (۱۰۲۶) میان جان و تنش فرقت افتاد از کلام
سس
ی
۲ تب مارا بچمن رغبتی ای باد سحر ای کی نا مسا بر
رف هی بت بت تیب و. مه آهید تاه پسسیی شب از تر 6 ارزو در کنج تنهانی
ترا حاضر تصور کردم و بر گرد سر گشتم همرکز ز شسمع وش ندیدیم گرمنی
۱ سوختیم
در تد کره میخانه ۳ چجنین و اس ی
ملد ملد ِ 2۳
میرزا ابرتراب بیگ فرقتی یربنق
۲۰ دیوان فرقتی
۰
جوان مستعد تمام عیاری بودست در اول جوانی پاره یی شعر گفته و فرقتی تخلص کرده و اکثر اشعار او خالی از رتبهیی نیست در اخر عمر شعر کم گفتی چرا که فلونیای گذرا( کذا) شده بود و کیفیت افیرن او را مغلورب خود ساخته فأما در هر وقت هر جا که مضمونی از برای گل و بلبل بسته بسیار
حوت وافع شده. جنانجه از تن میت دض هن اقب بت ۵ :
مسو در هم ز اه و نالة بسیار ما ایگل
نام پدر میرزا ابو ترا بت حو اجه علی اتشیت و مولد حواجه کوون انجدان و انکوان است و این مواضم قصبههایست میان قم و کاشان واقم له
- نظر صاحب تدکره میخانه اشتباه است زیرا انجدان در چنین مکانی نیست
دبوان فرقتی ۲۱
در ایام سلطنت جمجاه انجم سپاه شمع دودماد نبوی شاه سلطان محمد صفوی وقتی که ولی جان ولد محمد جان ترکمان حا کم دارالممنین کاشان بود. او نیز در انجا وزیر به استقلال وی بوده اما تولد میرزا ابوترا در فزوین وافع شده بعد از آنی که بسن رشد و تمیز رسید در خدمت پدر بسر میبرده چون پدرش در کاشان فوت شد بارهای ساماد از پدر میراث به. ابوتراب بیگ رسید همیشه وقت خود خوب میگذرانید پارهای در دارالموحدین فزوین و چندی در کاشان بسر برد و لختی سیر خراسان رفت و بسعادت زیارت روضه مطهر منور مقدس امام الانس و الجن علیبن موسیالرضا علیه التحیه ولثناء مستعد گردید گویند که در هری چند روز با نادرهٌ عصر خود ملک الشعرای خراسان میرزا فصیحی صحبت داشت باز به عراق عود نمود.
بر رای انور" ارباب هنر پوشیده نماند که این کمترین در سنهةٌ ست عشرین و اف (۱۰۲۶) در لاهدر از عزیزی که بایشان نسبت خادم مخدومی داشت و تازه از عراق آمده بود. شنید که گفت امسال در کاشان ** میرزا ابوتراب از عالم رفت و عندلیب گلشن نکته سرایی مير حیدر معمایی مادء تاریخ قوت او باین عبارت پیدا کرد که:
صد هزار حیف از ابو ترا (۲۵ ۰ ۱) و دیگری پیدانمود که: شمع کاشان مرد
- سلطان محمد پادشاه خدابنده پدر شاه عباس اعظم از سنه ۹۸۵ تا ۹۹۵ ه -
فرمانروای ایران بود
ق دیوان فرقتی
(۱۰۲۶) سافی نامه را بروش ترجیع بند گفته الحق که خوب گفته است. ایک حواشی تدذکره ه میخانه توضیحات استاد گلچین معانی را میآوریم: تقیالد ین کاشی ترجمه او را چنین می نو یسد: اپوتراب بیک نفعه الله با تفاسه قرةالعین و ثمرة الفآد جناب وزارت پناه آصفی خواجه زینالدین علی بیک انجدانی است. که مدتهای مدید بوزارت ایالت و حکومت دستگاه ولیجان سلطان ترکمان در بلدة المومنین کاشان اشتغال داشت و در محل جدال و نزاع اویماق شاملو و ترکان و قبل کردن کاشان دفیقه یی از دقایق حزم و احتیاط در ضبط ملک و مال مسلمانان و ناموس شیعیان نامرعی نگذاشت (قبل کردن - بفتحین محاصره کردن. ملا ابوالبرکات منیر خط ترا که برد سرنوشت یه فتح چرا فبّل نکند شهر حسن مرکب او «بهار عجم» گ) والحق اداب خدمت سلاطین و استحتّاق مسند وزارت و سریر نصفت از استعداد او لایح و پیدا بود. و آراستگی ظاهر و آزرم خلایق و مکارم احلاق و محاسن اوصاف از شمیه اطوارش واضح و هویدا و در تفریر مدعیات عمال و اصحاب قلم و ارادات حکام و اهل دیوان. دلائل لایحه و براهین واضحه بر رعایا و ارباب حوالات اقامت میساخت. و در تدبیر ضبط مدن سیاسات و در حمظ قلاع و نگاهداشت و لایات خیالات ثاقب و اند یشههای صائب از خاطر و قاد انگیخته رایت کاردانی و مفاخرت بر میافرانخت و نیز در طریق محاسبات دیوانی قصبالسبق از اقران مير بودو به مفتاح حامه
گوهر بار ابواب فیض و فتوح بر روی دلهای حکام و ارباب دولت میگنود
دیوال فرقتی ۳۳
در ابلاغ سخن قدرتی و مهارتی که او را بود هیچکس را از وزرای زمان نبود چنانچه هر قسم کتایتی که خراستی و هر نوع مدعایی که داشتی بی فکر و تأمل قلم برگرفته بی حشو و قصور نوشتی و سواد کتابات مغلظه و خطوط مشکله و کتب و رسائل ترکی و عربی. بی تصحیف و غلط خواندی لیکن چون بخت مساعدت و طالع معاضدت وی نکرد بعد از عزل و لیجان سلطان از کاشان بهمراهی وی باردوی پادشاه گیتی ستان ابوالمظفر شاه عباس صفری الحسینی خلدالله ملکه و عدله و احسانه علی مفارق الانام الی یوم القیام رفته حکومت الکای دماوند جهت سلطان مشارالیه گرفت و اه معسکر وی بانجانب رفت. و چون آن ولایت مضرب خیام آن سلطان بیوفا گردید بیسبب توقعی که ازو داشت و به فعل نمی آمد بنکایت قهر وی بسر حد شهادت رسید. (درینجا بچند شعر از جمال الدین عبدالرزای اصفهانی استشهاد کرده بعد مینویسد): اما مخد وم زادة مشارالیه بعد از قضیه والد بزرگوار به سبتب صغر سن از شغل پدر استعفا کردء از انجا به کاشان آمد و بعد از مصادره و مژاخده کنج خمول و انزوا اختیار فرمود. و گاهی به سیب موزونیت ذاتی و مخالطت موزوناد بگفتن شعر و غزل توجه مینمود و درین اثناء به سلسله حکماء نسبت خریشی پیدا کرده متأهل شد. و بعد از آن به اردوی معلی رفته چند گاه دیگر بوزارت نظارت پنای حکومت دستگاه مقصود بیگ ناظر بیو تات خاص؛ شریفهٌ پادشاه عالم پناه اشتغال یافت. و بالاخره چرن نشاة مزاجش عالی افتاده بود. انرا نیز از ز حود رفع کرده یکبارگی بوادی شاعری پرداخت و
در اندک مدتی در آن وادی ترقی کلی کرد. چنانجه سرکشان و کردن ذ فرازان .
۳ دیوان فرفتی
این طایفه معتقد و تابم وی گشتند و بسیاری از مستعدان و ارباب فضل تصدیق شاعری وی کردند و اشعارش را طرعاً و رغبته شنیده در سفاین غزلیات خود درج ساختند و بی شاعبه تکلف جوانیست بکمال صورت و سیرت اراسته و حاوی بسیاری از حیثیات و کمالات گشته. شکسته نستعلیق نیکو مینویسد و املاء درست و انشاء پسندیده دارد در علم حساب سیاقت سلیقه اش بحسب ارث و استحقاق موافقست. و در وادی تمیز شعر و فهمیدن ابیات مشکله طبعش بغایت مطابق. و در میان ارباب طبم و جماعت شاعران. جون بدرست در میان دیگر ستارگان» و غزلیات و منظوماتش مفرح القوب و فرح افزای خواطر عاشقان و غمزدگان. و نیز در التیام صدور اکابر دوران و ائتلاف فقلوبت اهالی زمان حالت نیکو دارد. و در مخالطت و مصاحبت آنچه باید و شاید بر وجه اتم بظهور میآورد. اما چون در اوائل شاعری و جوانیست. و از سنش چندانی نگذشته گامی در بحنها به زود بکلفت و جدل میرساند و مع هذا سخنان پخته و حرفهای درست از طبع گوهر خیزش بساحل ظهور میرسد. چنانچه رافم این حرف را بعد از ترک تذکره نویسی و توبه از ان شغل خطیر لازم شد بلکه واجب که بار دیگر سرقلم شکسته رقم را از دوات مشکین شمامه تر سازد. و نام نامی آن جناب را با اشعار برگزيدة وی داخل این نسخه خیرمال گرداند. لاجرم در شهور سنه عشر و الف هجریه (۱۰۱۰) این چند کلمه مرقرم کلک مکسور اللسان کشت و نتایح طبع و نسایح خاطر نقاد ان حضرت درین اوراق مثبت شد به منه وجوی «خلاصة الاشعار نسخه ۳۳۴ کتابخانه محلس» گ
۳ آه ۳ چِ یل کو- ار ٍ ۱ ۵ اأ: تقی الدین او حدی میگو ید ۳_۳ ابو ترا بیک مد کور در اوایل حال کمال
دبوان فرقتی ۲۵
ملاحت و صفای حسن داشت. وقتی که شاه عباس باستقبال بعقوب خحان ذوالقدر به شیراز امد وی با غایت خوبی و نهایت محبوبی مع کمال لطافت ذهن و شوخی طبیعت در اردوی آن شهریار بود. و گاهی کامی تخلص میکرد و اکنون مدتی است که به سبب عنا و الام . .. که از بی عنایتی پادشاه دید یکباره از مراتب ترقی افتاده هر روز چهل منقال بلکه بیشتر فلونیا میرساند. لهذا شعلة آتشس طبعشس فیالجمله فرو نشسته چنانکه مد تیست
که ۰۱ ز نهال فکرتش گل تازه سر نزده «عرفات» گ
«سبب انتخاب تخلص فرقتی» در سرو آزاد و نتایج الافکار آمده که وی قطعهیی به تقاضای تخلص پیش صادق بیک نقاش به اصفهان فرستاد و او قطعهیی در جواب نوشت و چهار تخلص تجویز کرد. وی فرقتی را برگزید. از ان چهار یکی کلیم بود. گفتند
چرا کلیم تحخلص نمیکنی" ٩ گفت نخواهم > که ظرفا « کلیم جوشتانی» خوانند
و این خود از با ب اشتهار وی بکاشانی بودنست که در آن بلده نشو و نما
تا او را از افیون روی ۰ طبعش از نظم بیگانگی گزید و نوبت مرزونی این ۱[
«صبح گلشن ص ۰ سرو آزاد ص ۰۲۷ نحایج الافکار ص ۷ کت
۲۶ دیوان فرقتی
روفات ابو تراب بیک فرقتی و محل تربت شریف او») میرزا عبد الکریم کاشی که بر دیوان دو هزار بیتی ابوتراب بیک مقدمه نوشته تاریخ وفات او را شب جمعه چهارم شعبان ۵ مه -ق د کر کرده است. «قد وءٌ شاعران ایران کو < ۱۰۲۵ ده ق» ماده تاریخی است که محمد باقر علمی کاشانی بافته و بر لوح مزارش (در قبرستان دشت افروز کاشان)
معور
مير حیدر معمایی -ماده تاریخ فوت او باین عبارت پیدا کرده که: ( صد هزار حیف از ابو ترا ۱۰۲۵ ه-ی) و دیگری پیدا نموده که: (شمم کاشاد مرد < ۶ مه _ی)
قبر شریف ابوتراب بیک در قبرستان دشت افروز کاشان است
ساقینامه فر قتی انجدانی همانطور که گنته شد مهمترین اثر ابرتراب بیک فرقتی ساقینامه اوست که جزء بهترین سافینامههای زبان پارسی محسوب است. و سیب مهم شهرت ابوتراب بیک همین سافینامه است این ساقینامه که
بصورت ترجیم بند در پانزده بند آمده است که با بیت:
مرو ۶ سنث ه است و در بایان در بند بر حیح اورده است:
دبوان فرقتی ۳۷
ما خشک لبان تشه دیسدار شرابیم
تا کتاسه فت کشت تین شاه تخر سیم و در پایان به سافی کوثر پناه برده است: بااینهمه چون شعله نيابم ضرر از نار
گرساقی کرثر ددم جام شرابی ما خشک لبان تشنه دیسدار شرابیم
تا کاسه ماگشت تهی خانه خرابیم ایتک خیت »ات بقر سا فینامه از استاد پرر کیان عم کایه هعانی
اند ميگيريم و ترضیحات کی اشسحاد را در دو اثر ارزنده آن توو کوا ی کی
(میخانه و پیمانه) تقل میکنیم.
ساقینامه به نقل از استاد احمد گلچین معانی *
تا نام خدایی که روز نخست بسه پسمانهام کرد پسیمان درست (قدسی مشهدی) ساقی نامه و مغنی نامه که اجزای یک منظومه مستقل را تشکیل میدهد تا تست خحطابی در بحر متقارب مثمن مقصور يا محذ وف که در ان شاعر با خحواستن باده از ساقی و تکلیف سرودن و نواختن کردن به مغنی مکنوئات خاطر حود را در بارة دنیای فانی و بی اعتباری متام و منصب طاهری و
۶ - تذکره ییمانه استاد گلچین معانی از انتشارات دانشگاه مشهد سال ۱۳۵۹
۲۸ دیوان فرقتی
کجروی چرخ و ناهنجاری روزگار و نگونی بخت و بی وفایی یار و جمای اغیار و دو رویی ابناء زمان و صفای امل دل و مدمت زاهدان ریایی و مانند اینها ظاهر و آشکار میسازد و در ضمن بیان این مطلب کلمات حکمت امیز و نکات عبرت انگیز نیز بر اد میافزاید.
دکتر محمد جعتر محجوبت از فخرالدین اسعدی گرگانی صاحب ویس و رامین است که معلرم میدارد که اين شاعر توانا یک مثنوی در بحر متفارب داشته که متأسفانه از میان رفته و دو بیتی که استاد محجوب از فرهنگ جهانگیری و رشیدی بدست اوردهاند اینست:
بسیاسافی آن آب اتش فروغ
که از دل برد زنگ وز جان وروع
که ریرم ز مر دیده صد زنده رود و نیز بنا بر عشّيدء ایشان: «نظامی در سرودن منظومههای خویش به اثار در دست میبود شاید موارد دیگری از پیروی و تشلید نظامی ازو به دست داده می سد . اما همین دور ست نه اندازه کافی برای تشالن دادن ریشه سافی نامه و معنی نامه گویاست. فخرالد ین منظو مهای در سر متثارب متمن سروده ز مي تو اد ۳ زد که در اغاز گشتارها در طی بیمی جنل با ساقی 5
مغنی راز و نیاز کرده است. این گفتگو مقبول طبه سخن سنج و هتر شناس
ی كت
نظام افتاده ه در نظم اسکند, نامه ندان ,هت اهرده است. ی ۲ ی ین صت ایا ميت یت
دیوان فرقتی ۹
نظامی در پایان هر داستان از منظومهمدبور ابیاتی خطاب به ساقی و مطربت اورده و پس از وی خواجوی کرمانی در متنوی همای و همایون و سپس جامی در سکندر نامه نیز جنین کردهاند.
رفته رفته این نوع شعر خطابی در مثنویات بحر متقّارب جای خود را باز کرده است. تا آنجا که کمتر به یک مثنوی درین بحر بر میخوریم که در آن ابیاتی حطاب به ساقی و مطرب یا مغنی نباشد برای مثال میتوان از تمر نامه هاتفی جامی و شاهنامة قاسمی گنابادی و جهانگیر نامه طالب املی و نسب نامه قطبشاهی و فرس شیداثی و فتح نامه عباس صاد فی افشار و سلیمان و بلقیس زلالی خوانساری و حمله حیدری باذل مشهدی و شاهنامه میرزا محمد علی عارف تهرانی و شنهشاهنامه فتحعلی خاد صبای کاشی و بزم وصال میرزا محمد شفیعم وصال شیرازی و بسیاری از مننویات دیگر ازین قبیل را که همه در بحر متقارب سروده شده است نام برد. برحی از شاعران در بحور دیگر مثنوی نیز این روش را دنبال کردهاند. از مير حسین هروی (متوفی ۷۱۸ ه -ی) در مثنوی عشقنامه حیاتی گیلانی (متوفی ۱۰۲۸ هق) در تکمله تغلق نامه خسرو دهلوی و مثنوی سلیمان و بلفیس و ملا فرخ حسین ناظم هروی (متوفی ۱۰۸۱ ه -ف) در مثنوی لیلی و مجنون و ناصر علی سرهندی (متوفی ۱۱۰۸ ه -ق) در مثنوی ناش
و صورت و میرزا محمد صادق نامی اصهانی (متوفی ۴ هه -ق) در
۳۰ دبوان فرقتی
وامق و عدرا
و اما چنان که میدانیم نخستین شاعری که سافینامه مستقل سروده است خحواجه حافظ است و این که سلمان ساوجی رم - ۷۷۸) را نخستین ساقی نامه سرا دانستهاند حطاست و وی فراق نامه دارد نه سافی نامه. بطوری که آقای دکتر محجوب نوشتهاند» «معروف ترین ساقی نامه يا بعبارت بهتر مشهورترین خطابی که در شعر فارسی به ساقی و مغنی شده و انان را به گردانیدن جام و نواختن ساز فرا خواندی ساقینامه خواجه حافظ است. حافظ همانگونه که پایهٌ غزلسرایی را به جایی گذاشت که دست کسی بدان نرسید در سرودن ساقی نامه نیز هنر خویش را اسکار ساخت و ساقینامهای سرود که در اندک مدتی در سراسر دنیای فارسی زبان شهرت یافت. نخستین شاعری که سافینامه را بصورت ترجیع بند ساخته فخرالدین عراقی است (متوفی ۶۸۸ < -و) که عدءهای از شاعران از وی پیروی کردهاند.
ناگنته نماند که اشعار ساقينامه را در دستگاه ماهور بصورت قطعه ضربی میخو انند.
در فرهنگ معین اورده است نوعی مثنوی در بحر متقارب که در ان شاعر
خطاب به ساقی کند و مطالبی مبنی بر یاد مرگ و بی ثباتی جهان و پند و
دیوان فرقتی ۳۱
استاد دکتر ذبیح الله صفا در تاریخ ادبیات خود مینویسد
از سدء دهم ببعد این قسم از شعر رواج بیشتری یافت و ساقینامه سازی از رکنهای اصلی شاعری و سافینامه از انواع مهم و معتبر شعر شمرده شد و کمتر کسی از شاعران بزرگ و کوچک را میشناسیم که درین راه طبع آزمایی نکرده و ساقی نامهیی با ستفلال و یا جزو منضظونه: بی که معمولاً ببحر متقارب و پیروی از فردوسی (شاهنامه) پا نظامی (اسکندر نامه) سروده می شد ترتیب نداد باشد.
نوع آندیشهها درین سافینامهها بر رویهم همانست که پیش ازین عهد بود با تغییرهایی در نحوء بیان يا با وارد کردن موضوعهایی که پیش از ان در ساقینامهها مطرح نبود. ولی ساقینامهها همچنان جولانگاهی بود برای اظهار عواطف شاعرانه در بار؛ ناپایداری و بیهودگی جهان و هستی ان عاقبت درد انگیز ما فرزندا د آدم درین نشاء گذر ران و فناپدیر پنابردن بعالم مستی و بیهوشی برای رهایی از دردها و عمهایی که بار منت این هستی دروغین بر دوش جان ما مینهد. گریختن از خراب آباد جهان از راه روشن خرابات: یافتن گمشدهای ارزو در کوی میفروش. شهرد جلوه راستی و حق در مصطبه پیر مغان و رها شدن از تهمت کنر و ایمان. شناخت خودی در بیخودی اعتکاف در خلوتخانه دل و آمادگی سیر در لاهرت و ملکوت و نظایر اینگونه فکرهای باریک دلهذین از اینجاست که باید ساختن این
سای نامهها را به منرلة کفارة ستایشگزیهای قصیده گویان و بی پرواییهای
- تاریخ ادبیات در ایران جلد ۵ص ۶۱۵
۳۲ دبوان فرقتی
غزلسرایان دانست و در انها جلوه انديشهة گویندگان را با ساز و سامانی نو تماشا کرد و شاعران را بوافع از مطاوی بیتهای این منظطومهها شناخت درین ساقینامهها شاعر گاه خطاب به ساقی میکند و گاه بدامن مغنی میآویزد و گاهی ساقی را بثریاد رسی میطلبد و سرانجام بر سر راه این بیخودیها و دل ازردگیها کارش بالتجاء بدرگاه خدای جاره ساز می کشد تا ازو بسوگندان گران راه رستکاری بخواهد میبینید که درینجا سخر از باده ؟ کساریها و سیه مستیها و عربدههای مستانه نیست.
می در سافینامههایی که بدین و تیره است نامی است محازی برای ان جرعهٌ حقیقت که ادمی را از تنگناتی عالم مجاز برماند و بسر منزل هستی جاوید بکشاند. میخانه و میفروش و میآشام و میگسار و چنگ و دف ونی همه در فرهنگنامههای این شاعران معنی و مفهومی جز آنچه بظاهر در یافته می شود دارد.
بعضی ازین ساقینامهها با حفظ ویژگیها که گنتهام» بمدح پایان میپذ یرد گاه بمدح یکی از امامان و بیشتر بستایش نخستین امام شیعیان (حضرت علی علیه السلام)
ساقینامه فرقتی انجدانی بصورت ترجیع بند است که آنرا به بحر هزح مثمن اخرب مکفوف محذوف ( مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن)
که ترجیم آن:
ما خشک لبان تشنه دیدار شراییم
تا کاسه ماگشت تهی خانه حرابیم
دبوان فرقتی ۳۳
که متضمن اندیشههای بلند حکیمانه و عارفانه است غزل غزلیات فرقتی کو تاه و موجز و اکثر آ در حدود پنح بیت است در هیچ غزلی تخلص ندارد و همانطور ؟ که گفته شد هیچگاء از ز فرقتی استفاده نکرده است. متئو ی ابوترا بیک دو مثنوی بسیار زیبا دارد که در توحید است با سخنان بسیار
جالب و جاذب و دیگری مربوط به حاتم طائی است که سراسر حکمت
فصاید ابو ترا بیک فصاید ی دارد در مدح از حمله در مد ح ملای متقیان (ع) و حضرت رضا علیه السلام و در مدح شاء عباس صفری ابوتراب در ترکیب تنل نیز مانند ترجیع بتل مهارت بسزائی دارد. ابو تراب بیک فرقتی در سبایر موارد سعری همچود رباعی دو بیی -
قطعات - مشردات - معما و ماده تاریخ طبع آزمایی کرده است که در این
دیو ان اوردهايم.
تعداد نسخ دیوان ابوتراب بیک تعدد نسخ دیوان ابوتراب بیک فرقتی
دانشگاه تهران است که نسیخه اصلی در ند وین این دیواد است مزیت این
نسخه نسبت به دیگر نسخ چند است ۱-نزدیکی زمان تحریر این نسخه به زمان حیات شاعر ۲ خواناتی و خحوش خحطی این نسخه که ناشی از کمال ادبی.
کات است زیرا دیده شده است که خیلی از کتب و آثار بزرگان قدیم زبان فارسی بعلت کم اطلاعی کتاب. ان اثار لطمات شدیدی دیده است. نسخه کتابخانه مرکزی دانشگاه از دو دیواد تشکیل یافته است و قسمت دوم آن مربو ط به میر سنجر کاشی است که در این دیهان نیاوردهایم
ب نسخه دیگر نسخهٌ مربو ط به کتابخانه مجلس شورای اسلامی است که تفاوت اندکی با نسخه دانشگاه دارد.
در مورخه ۱۳۲۳/۶/۶ در اصفهان تعمیر شد برای کتابخانه خحود در حاشیه صفحه اول به نقل از اتشکده شرحی نوشتهاند و درانتها شیخ جایری امضاء کرده است شماره ققسه مجلس ۸ ه ۶ ۳۳ ۱ و شماره شت ۸۶۵۸۲
۱ نسخه متن که نسخه کتابخانهٌ مرکزی دانشگاه است (ن -د ) نامیده شده است.
۲-نسخه کتایخانه مجلس -(۵ -م - ج) تامیده شده اس
۳ نسخه کتابخانه ملک -(۵ -م ( نامیده شده است.
کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران
حمدی که عندلیبان گلشن نظم در گلزار الفاظ بهزاد دستان بهترین نوا:
سراینده شکری که مرعان خحوش الحان چمن نثر بر شاخسار معانی به خوشترین ندایی ادا نمایند سزاوار بارگاه احدیت و شایسته درگاه صمدیت حضرت افریدگاریست که گلبرگ لسان انسان در غنجه دهان بذکر احسان او منتقح است و گلشن صدور و چمن جنان اهل شهود و حضور به انوار ازهار
۳۶ دیوان فرقتی
قدیمی فرشأنه که هر چند فارس ناطقه بر اشهب تیز تک عمر و حیات در بند ای معرفت کنه داتش فراسخ مبایع و ایام و قطع منازل شهور و عوام تقدیم رسانید جز حیرت سبیلی ندید و غیر از عجز دلیلی نیافت عقل عنان کشید چون سوز دل عمری بسر دوید و به اخر عقال یافت سبحانه که بیماران علت گناه و معلولان نامه سیاه را از شفاخانه مرحمت بی نهایت و شربت سرای مغفرت بلاغایت به شربت شافی لاتقتظو امن رحمه الله شفا
لقا بله حلیمی جلت قدرته که هر چند غواصان در معانی در بحر بیکران دریای بی پایاد معرفت دات مستغنی از صفاتش عرص نمودند و در اشک از صدف دید فرو ریختند گو ری جنانکه شاید بکنار نیاوردند و هر که شعرای زمان و منشیان دوران که بسعی هر چه تمامتر بغربال نظم و نثر مشک سوده و عبیر قر مو ده و بر صمفحه بسیم اندود ببخشند از کنه صفات ذات فرخنده آیاتش حود شاهد قدمت اظهار این نواست که سبحانک الی تبت الیک و ورد زبان «
حبیب علیه و اله التحیه و الا کرام اقرار این نداست که لا احصی ثناء علیک
چگونه ما عاحجزانرا فقوت تشریر و بجه ساد درماندگانرا قد رت نحریر بود
دیوال فرقتی ۳۷
آنجا که کمال کبریای تو بود
عالم نمی از بحر عطای توبود مارا جه حد جمد و ثنای تو بود
همم حمد وثنای تر سزای توبود روایح صلوات سابقه شمهای از شمایم نکتش عطر سامی مشام قدسیان شود و فواتح تحیات لایقر که غبار رهگذرش روشنایی فزای دیده ملائک عرش آشیان گردد با جهان جهان تحیات و الم عالم تسلیمات بر طبق کریمه ان الله و ملایکته یصلرن علی النبی یا ايها الذین آمنو صلو علیه و سلمو التسلیما بشمار افواج و عطاء و تعداد امواح بحار نثار روضه رضیه و مرقد زکیه سزاوار خلعتهای لولا ک شایسته انا ارسلناک شاه بیت قصیده بنوت شهسوار عرصه رسالت شفیع امتان پر حجالت سید انبیا و سند اصفیا صدر صفه صفا و بدر خطه وفا شمع بزم اصطفا محمد مصطفی صلی الله علیه و اله و سلم.
نظم مسحمد در دریای حلالت که بر وی ختم شد حکم رسالت امین و محرم اسرار اوحی نسم گس لین یس وطه شبهنشاه سریر قاب قوسین حسبب ایزد و سلطان کونین سوار جابک میدان اسری شجاع عرصه انا فتحنا ناه امتاد پرمعاصی شمیع یوم بوخد بالنواصی
صلوات الله و سلام علیه و علی بن عمّد و صیّه و خلیفة من بعد امیر
المژمنین و امام المتقین امامی که صفایح مدایح صحایف مناقبش بطراز اعزار آن اهل السموات یسمونک امیر الموّمنین معزز و مکرمت کشور گشای انا مدینه العلم و علی بابها مسند نشین انت منّی هرون من موسی المکرم بکريمةٌ انما و لیکم الله الخصوص بنص من کنت مولاه فهذا علی مولاه المتوج بتاج هل اتی المعظم بتعظیم لافتی گل سرخ بوستان امامت عندلیب خوش الحان گلستان ولایت اخ الرسول و زوج البترل ولی ملک الغالب اعنی
ابوتراب علی بن ابی طالب علیه السلام
عربیه انا و جمیم من فوی الترات قد تراب ار فعل ای ترا ان وصی رسول و زوح بتول در جهان مسر جهان منر اسسماد نفوس را حورشید کسیمیای عقول رام ظهر
ممتدای حهاد» نبوده حپهان پسیشوای بشسره نسیوده بشسر
بمقتصای کلام معحز فرجام سید انام علبه و اله صلو ات الله الملی العلام
که کتاب الله و عترتی همنشین کتاب قدیم هم قرن قران خحدای کریمند و به مضمود قو اید مشحو ند اللهم صل علی محمد و ال محمد در تلو د کر رسول واجچب التعظیم و در سلک صلوات و تسلیمند صلو ات الله علته و علیهم
اجمعین و بعد بر ضمیر منیر مهر تنویر سخن سرایاد با فطنت و نکته سنجان
دیوان فرقتی ۳۹
صاحب مکنت مخفی نماند که مرکز دایرهةٌ فصحا و بلغا گرم ساز هنگامه شعرا نمک پاش مایدهة سخن گستران حلاوت بخش کام معنی پروران نو حدقه فصاحت حديقه بلاغت گلبرگ چمن اقبال و هزار دستان گلشر اجلال ببحر معنی حسان ثانی الواصل الی جراد رحمة الله التواب السعید المرحوم میرزا ابوتراب انکه نوجوانان فکرش بخلقت بلند آوازگی آراسته و نو عروسان معانی بکرش ن بحلية تازگی پیراسته انکه ات ر نجابت و خحورش دذاتی از و حسن صورت و لطف سیرت از جبین مبینش واضح بود خلف ارجمند و فرزند سعادتمند مغفرت پناه جنت ارامگاه العریق فی بحار رحمهة السبحان خواجه علی بیک انجدانیست و خواجه مذکور یکدو سال بوزارت دارالمومنین کاشان قيام نمود و بعد باقی حیات را تا حین ممات در بلد؛ مذکور گذرانید و میرزای مشارالیه بمضمون الولد سرابیه
عما نم دم هبح سحنال نو "ات ه ند سند؟ بندکان نات تظارات ناه رف 0 ۰ مي_ - "ی - نب ۰ امن ِ
انحضرت الخاقانیه جلالا متصود و ناظر سر کار حاصه شریفه مشغو مینمود و شرایط امر مذکور بجا می آورده و در آن حالت اوقاتش بمعاونت مدد کاری عجزه و مساکین میگذشت و در بارء کارسازی در ماندگان ذرهای فرو نمیگذ اشت و خورشید صشت التفات از خواص پس از امر نویسندگی دلگیر شده دست از آن کوتاه ساخت و در بلدة المذکور تعیش مینمود تا آنکه بتاریخ لیلهالجمعه رابم عشر شهر شعبان
المعظم سنه خمس و عشرین والف من الهحرة به مصدای کریمه کا مخلوی
۳ ۳ ت ۳ ی ۰ سر ۰ مسر ۳ ۰ ت و ۵ وس و حجدٍ د ۳ از منهمات زه سس گردش ۹ دوب ۳ روزگار بو قلمه
۵
۴ دیوان فرقتی
بمقعضای طبیعت خود ظاهر ساخت بحکم لکل اجل کتاب رونازمجة دولتش باتمام رسید و مسترفی فقضا جمع و خرج وجودش را بیک نفس تصحیح کردة خط جایزه کشید و شرف قدر نوشتهُ عمرش را طومار ضعت بیکدم در یکدیگر نوردید و محصل نقد حیات دنیوی برات نجات اخروی بنظرش رسانید بمضمون کل نفس ذائقة الموت از کف ساقی اجل جام زهر آلود فوات کشید روزگار غنچه عمر او را پیش از آنکه به نسیم کمال بشکفاند
و راه صر صر قهر بر باد فنا داد
نظم آن گل که هنو ز خوابد یده آمده بو د نشکفته تمام باد قدش بر بود بیچاره بسی امید در خاطر داشست امید دراز و عمر کوتاه جسود و گویا هاتف غیبی از عالم لاریبی ندای ارجعی بگوش جانش فرو خوانده بود که هميشه بخواندن و نوشتن این مطلم غرّا که یکی از یکهای طیع وفادش بود مشغول مینمود. بیت زخود چشمو دل الوده در ابر کفن رفتم
بهاری بودم وازکیسه چند ین چمن رفتم
آخرالامر ودیعت ات بمتفاضی اجل داد و گو هر زندگانی در قبضه فابضص
ارواح نهاد
دبوان فرقتی ۳۹
قطعه
درد فسراق اندرون سینه ضلق
چنان بیجست که در خون نشست سر خارش چو مرغ کته قلم سر بریده میگردد
چنانکه خون سیه میبرد ز منقارش دهان مرده به معنی سخن همیگرید
اگر جه نیست بصورت زبان گفتارش که زینهار بدنیا و مال غره مشو
بخواهدت بضرورت گذاشت بگذارش بلی ای عزیز دنیای غدار ناپایدار را عادت اینست و چرح ستمکار دل ازار را شیوه چنین که اهل دل کاسهای تلخ فراف نوشند و لباس ماتم و مصیبت پوشند اما چون یقین است که این شربت چشیدنی و رحل اقامت کشیدنی است جز صبر و تسلیم ردایی نبود پناه بجیل المتین و اصبر و ماصبرک الا بالله باید برد و دست اعتصام بعروة الوئقی انالله و اناالیه راجعون باید زدن
چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را
و تاریخ فوت مرحوم مشار الیه را بندگان سیادت و نقابت پناه و عزت و معانی دستگاه و نويدة السادات و الاشراف النقادة من آل عبد مناف میرزا شرفالدین حسینی طباطبائی که یکی از سادات عظام بلده المومنین
کاشان است درین رباعی فرمو ده:
۲( دیوان فرقتی
رباعی
دورال خاک سیه چسو من بر سر کرد
و نیز درین معنی فصاحت شعار بلاغت دثار العالم بعلوم الباطن و الظاهر
مو لانا محمد باقر تعخلص به علمی فر مو دهاند: ای فلک مرغ باغ رضران کو بسلبل این کهن گلستان کو
مسطرب مجلس خن سنحان عندلیب زار دسستاد کو دست پرورد نفس و عتّل چهشد مسدعای چسهار ارکان ک
۳
ام
گر چه از گریه شسخص یعشویم ماه مسجلس فروز کنعان کو وش نطتم که ت جمان دلست. گشت تارید فدات ایشا
دوش نطقم که تر- د د تاریخ فوت ایشان کو م۹ از ه اي ۳۹ عرص تک ار ان سر کحجا و سامان کو
دیده پر گریه کرد و گشت بکه دوه شاعران ایران کو
دیوان فرقتی
۳۳
و هم درین معنی فارس مضمار بلاعت واضح اسرار قصاحت و بلاغت
حاوی کمالات و فضایل محمد شرف المدعو بکامل این قطعه را در حهد
قطعه
اه و فریاد از جفای اسمان هر دم اندازد ز دست انداز حویش بگسلاند هر زمان از تاب مرگ ای فلک ای کینه رای سنگدل هر کجا نام تو اید بر زبان باز چون گل سینها کردند چاک گر نداری باور از من خحود بگو میرزای بزم فطرت بوتراب آن تکتیاب بساط نظم و نثر
لف , ۳ جو افشاند ی بلفظ
داد و بیداد از غم چرخ کهن قامتی بر خاک جود سرو جمن ای گل عشرت ز تو خونین کفن 9 ازین ما و شهادت در دهمن شد کجا آن مدرک انصاف و فن
۱ و ام ۰ 1 لد اس رت تادر اک ان در عط اد
۳
شد بخاک اآخر فروزان روح پاک بوسفب عشرت شد از مصر وجود قصه کوته رفت تاان روح پاک بود ون او نکته پرداز اصیل اجه تال زد بیگانه سود در دو مصرم د کر این از نکته پرداز اصیل از دعا خالی مباد آن روح قدس
فص الشعرا ز
جح صب
و ایضا درین قفضیه ٩۱
المستغنی عن ۱
فریاد که شاهنشه اقلیم معانی
چون مرجم ادم همه اخر به ترابست
روزی که قدم بر سراور نگ سخن زد تا نقطه کلک:
کش برخ صفحه نیفتاد
تا خحلقت نظمازپیاو راست نکردند
ازخانه خدنگی چوبصید سخن انداخت
شعرش همه جون سحر حلاست و سرآمد
بر ژلف عروسان معانی زد ه
لتعر یف و المنزه هن التو صیف المهد ی
کرمی این قطعه را به منصه ظهور اورده:
دیوان فرقتی
الحزن بو د جود او منصف صاحب فطن
در چنین حالی که بودش صد محن
دو هم هر دو همچون طبع من آه آه مس هل سکن قي ادا و اما البلفا فی الدوران
از گوهر اشعار تهی کرد حرزانه بنهاد برون رخحت سر از در خانه شعر دگران گشت در افاق فسانه مرغان معانی رسبدند به دانه بر اسر معانی نکشیدند بطانه
ود ناوک تعدیر نشد راه نشانه
با با وا وا وا وا نا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا دا اه
دیوان فرقتی ۴۵
ب رم ما ۱ بر ید چو از سر طرب دامن
۱ وه ۳ ۳ حون کشت نوا در کلوی جنی و جحغانه
۱۰۲۵ -حق)
لاجرم بنا بر رابطه یاری و ضابطه دوستداری که این گداخته بوته اشتیاق و
ِِ
سد حنه اتش فرای قشب الائیم الجانی آبن میرزا علی عبدالکریم الکاشانی رو
ت تجح مت مد ۱ 0 ین یت
مرمی البه بو د بخاطر فاتر گدرانید که نتایج طبع سلیم 5 ۱ ۳ ۲ ۱ مگ ۰ س__ ۰
افکار فهم مستعمیش که جون در دیوانیت در یکد یگر ريخته بمدد کاری
جوهری طبءه حمهء نموده برشته ترکیب منعقّد سازد و قصاید و مقطعات ۳۳ تس 2 ی ۰ تا
رنگین و غزلیات و رباعیات دلنشین که چرن گلبرگ پریشان بدست باد صبا
نی اس در 0
افتاد هر یک از دیگری فرار جسته بگوشهای قرار گرفتهاند مهما انکه فراهم
ورده سلسله ترتیب مقید کردهاند تا انکه بدستیاری کلک مشکب- رقم انرا ی مس 5۹ ۳ هم سای مرکب کردم و بپایمردی کمیت قلم این نمودم جنانجه هر جاورفی پریشان بود عنچه وار در هم اوردم 5 اورای گل شیرازه بستم و گلد سته ساختم که شام سخن شناسه ان نسیم معطر باشد.
لیس
۴۶ دیوان فرقتی
مشام جان معطر شد عبر بو
کههریک نافهپرمشک اذفربودبی آهوی فی الحقیقه موّید این قول این گفتار الفاظ رنگین و معانی آبدار وی است که بنظر ارباب بصیرت خواهد رسید و گرش مستمعان صاحب هوش خواهد شنید اینک گواه عاشق صادق در استین باشد
هرگزیر طاووس کسی گفت که زشتست
یا دیو کسی گفت که رضوان بهشت است
۳۷
مدایح
در مدح حضرت علی علیهالسلام ۱
دگر ز لاله نسورسته کوه فصل بهار
جر مادریست که فرزند پرورد بکنار ان 4 ۰ ۱ جای اب محر باده حو رده | ست رم
که رازهای دل حویش میکند اظهار ز بسکه قابل نشو و نما شد است جمن
ز اعتدال نسسیم و ز افستضای بسهار عجب نباشد اگر بر دمد ز سینه چو موه
شکسته باشد اگر در دلی ز حصمی خار لطیف گشته چسمن آنجنانکه پسنداری
کشسیدهاند بگردوی از ه وا دیوار
دبوان فرقتی
ز معجرز دم باد بهار نبود دور
کته دهتا شستید کتات رز درین بهار که طبع زمانه گشته لطیف
چنانکه همست بگل قطرههای شینم پار عسجب زاد که شسود از نشسیمن شسبنم
بیاض چهره گّل همچو روی ابله دار ان با هو کان امبا جتگ و متس
۱
که خحط سبز برون اید از رخ دیوا
زمانه سبز شد و من درین غمم که مباد
دگر بدیده نسبینم غبار کوچه بار مکتر تسوام پسن ازیسن خیم ,را تسیلی ده
۱ ۱ ۱ ۳۳ ۲ اشستت نی منکن ۱
هه نب ایب :درس وهای او از دمی که گشت بنای فلک تمام قضا
بدست صنعت خود در سرای لیل و نهار ۳ ۲۱۰
2 ۳ نه م ۳ و ماه ی الیش | ره
یر دق محلس این تبت اضبا فه مامتا( 3 - مج) ۳ -ن -م جنان
دبوان فرقتی ۹
تهان تدالته تم کت کسل شعابا رتاو
ساب موه نف تب کته سوه زر ی آن ٍِ 3 ها ۵۱ گنفت یی وق شتسه از
تاد کنته: ط تقته رای رس قیال
کت هست ح ابدم میوه و هساو
این قصیده در مدح امن ضامن علیبن موسی رضا علیه السلام ۳
تا سوق تیاه تسس و3 حرمانم
اجل پسیاده رود در رکاب همجرانم روی شتا کنر کت( و توت دامن پهن شود پراز گل سیراب جیب و دامن دهر بوقت صبح غمین همچو طفل مکتبی ام
بکتتاه شام رین جولن 3 غریبانم درست پاننهد بر زمین ز گرمی خاک
تین 93 7 راه بر بپابانم
ایک ۱۳| -. 2 پیت ست که ات سس . دس
۵۰ دیوان فرقتی
۱ 3 . تم ۰ ز جرم بی مددی راه خویش کر داند
دوا دجسار شود گر بدرد حرمانم ز شسرم ی انری روبرو نمیجدرد
بدام یله مجروح هیچ درمانم »۰ که کد ته ام از مسحنت زمانه صسعصف
چو عکس اینه در روی حویش حیرانم
۱۳-۹ تن
5۹ متگوی من اربات دمر محر وزیر ۶"
از آنکه مرثیه خوان صف شپیدانم ۱ بباع دهم من آن : بیدلم که پرگردد
زماد زمان ز کل دام تازه دامانم ز جوی بخت سیه ابخورده است محر ز بخت بد نه همین " " کافرم بخطهة دین
که در ممالک کتار همم مسلمانم ۱ ۳7 د 6 ع ع
#۶ - این پیت در ن -م -نيامده است
4 6 - ن -مجلس -نه همين .ن دانشگاه نه بمن 4 3 زد - ن _ دانشگاه گره بیش است
دیواد فرقتی ۵۱
مشکبست ز یر تفاق اقرانم
و
م۳
۰ ۱
س_
#س
که نوح دهرم و چشمم تنور طوفانم
یکی که بر سر باریست رشته ی ۱ ببه هرزه پباره شود از ره گریبانم
بسجلوه از چه لکد کوت محنتم شا سل وتا یت مر تیه تا کسید ات
عزیز مصر سخن میشوم اگر چه کنون ستاو اه و مت تا ق) اخوانم
ز من شود بدو نیک سخن عیان هر جند
۵۲ دیوان فرقتی
بعالم سخن آن اسمان فیّا ضسم
که در مععنی بارد ز ابر نیسانم ز طبع فیض رسانم بخلق لیک چه سود
که صرف شوره زم دلم ز خرمن غفلت چو مور دانه کش است
مگر ز حرص خحلاصی دهد سلیمانم
شود بخای درم افتاب سایه نشسین
ت نمع بارانم
جو در باه بگیرد شسه خحراسانم علی(ع) موسی(ع) جعفر(ع) که خاک درگه او
بودبه روز جزان ور چشسم ایمانم
در مدح شاء عالمپناه شاه عباس خلد الله ملکه و سلطانه ۳ چجو در دلت موس قتل عاشقان آید ملک بصورت انسان از اسمان آید ز نخل قد تو عالم خراب و ساده دلان درین گمان که بلاها ز اسمان ایند
دیوان فرقتی 9
ز عشق درد چو فسمت شود بر اعضایم
۳ زا توافت زانسات اربعا شود گداخته اخگر چو شعله از نفسم
ار سیر ۱ توام شکوه بر زبان اید سا رفن وس [ن نا مه وی تن
تیان :اصک:ن تصتسیمم زغبات ر فان ایستل جو کا یا سرخ عندلیب هبر ساعت
هنستواون سا پسستور واه بایان (۳) تمام دیدء شود تاک شراستا شمه انب
ز هت کت ات کستعان جو کاروان اسان ا ق سصری متیر امش یال او بسدلم
کته بان ستون م ستکهان تیان ار ی ی ِ قداص ادن پر ولد تدر کند گاهی
تور افتتات: کته بت وان نسس رش 3 ال
۱ اند فتخلسون . (ز )ند ازد ۲ د -م -جور
۳ ل -م -براه
۴ ن -م -مصرع دوم باین و مه ات «بسویش از طرف کعبه ارمغان آید» ۵- د -م -بر
دیوان فرقتی و
صکا 2 فتادم و از ینار چن ان دارم
کت ۱ 5 که بر سرم چو بلاهای ناگهان اید
رخ تو بادل ما امد از عدم بوجود ۱ و افسا نش که ات ان تیان سس
۱( ۳ حطلا 1 ی فا و ها ژ ۳ ی ۳ [ متا " ۴ 9۳ ۳
۲ ِ 1 تست 0 سیخ مر کار دمی که در صف دشمن : روی سبا ۱ انا سنخانه بعش یه هسنهمان ایند 0 دناله عزل در ل -م -امده ست ۲- د -م -ز
تب 4 0 و َ ۹ یه مجلس نفا شاه اش تسد ام ندارد ۳ ۳ ۵ لص ی ۳
دبوان فرقتی ۵۵
چو برگ گل بزمین باره دل افشساند
بیاد بوی حوش ار باد وی بجان اید
در مدح مسیح الزمانی حکیم رکن الدین ایو ۵ سلمهالله ۴
ار مزهام غرفه بخون چررن(۱)
برگله(۲) ما همجربتان فصل بهارست
رخ بارست
دل مس ده و در سته پم داع فغانم رس "- ۳
(۳
جود در جمسی ناله جانسوز هزار است
ان رفته و در پیکر منت زدهام خم(؟) ان لاله خحودروست که سر نیک (۵) مزارست ِ 3 ۱ ۱ ۶ ۳
۱- 0 -م -بیرخ یار ۲- ن -م در گلشن ۳ ند -م -یرسوز ۴- ن -م -داع ۵- ن -م -لوح ۶ ن -م -رخ دلیر
۷ ۵ -م -تیره
۵۶ دیوان فرقتی
تااز جح ط سیز آاینهات رنگ براورد
ظطلمت کده دیده پر از درد و غبار است هر لاله دلسوخته کز جاک براید
داعیست که از دست تو برجاد بهارست سودات عیان بر سر آتش ود خحانست
غمهای نهان در دل اخگر چو شرار است یاقوت لبت را دل مانایب کانست (1)
غمهای تو را سینه ماصه بارست روزم نه مین تیرکی از خنط تو دارد رخ نیست که در روزن مارنگ شعاع است
۰ ۰ ۰ 5 یر حط نیست که بر پنجه خحورشید نکارست ۰ ت ۰ ات
6 ۰ ۱ ). 4 ۲ ۷ + 6 رکن الحکما آنکه ز آمد شد ارواح
0 0 -م -اين بیت را ندارد ۲- د -م -این بیت را ندارد
دیوان فرقتی 2۷
رکه حسیرم کعبه دل کسردهام او را
هر چند که رکن حرم کعبه چهارست گر هست باو نسبتی ارباب سخن را
چون نسبت همرنگی یاقوت و انار است بانور ضمیر تو فروعغ رخ خورشید
در دیده حصورشید پرستان شب تارست ببحریست ضمیر تو که در پرورش در
اسوده ز بساریدن نسیسان و بسهارست
اسر کف راد ترا دید ز حجلت دیریست که در در صد فش سنلگ زمارست (۲)
هس بنده هصند وی نو لقمان حهانست
هر گوشهای از کوی نو بونان دیبارست
۵۸ دیوان فرقتی
بباط یم تسو فکر حکما در نکت طب
بیهوده چو در مجلس می رنج خمارست میخواست دلم وادی مدح تو کند طی
اماچکنم پسای زبان ابله دارست
تسانام مسیح و خحضر و چشمه شعرست
بادا نس و کلک و دواتت بسلامت
حضر و جشمه چکارست
دیوان فرقتی 9
سافی نامه فیالترجیع ساقی بده آن چام(" که ماه شب تارست آن لال, (۳) که گلگرنه رخسار بهارست ان باده که حون فقهره باراد بهاری ۱ ِِ 2 ۱ ۳ آن می که ز بس روشنی از سینه مستان
جول ش مله فانورس عصبان در شب تارست
در مجم اجسام تشاط دل و دب ی(۴)
در ه بحا ارواح گل جیب و کنارست
مت
۱- ت -م -باده ۲- ت -م -باده
۳- ن -م -بهارست ۳ ات -م جسمست
۶۰ دبوان فرقتی
آن شعله که بر وی چو فتد پرتو خحورشید
اک قیتیو.. کصارا تست ا رون تا رات
وی ۷ ای ها خی سا ای ات
ساقی بده آن شسمع سرا پردة جانرا اه کی من تساه خر
یم ود سسسنه عاشق تیان سس سس زد
۴ ی یر فابشن لو نو غایت برغ وسست که از بر کات که ادهیست: زاف رفن
آوزت و تیه حرآن مه را بل لسکا تفر هک تسس دنا اعکه
تا سشرازا ونتساله بسی داع بسروید
زین باده اگر اب دمی لاله ستانرا آن باده که مستان به گه بردن نامش
از(۱) چشمه حورشید بشسویند دهانرا آن باده که مازندة جاوید از اوییم
یی
گو مرگ در اغوش بکش شاهد جانرا
چون کاسه ما گشت تهی خانه خرابیم
ساقی بنده ان باده که ون دل کانست آن می که چو جان در بدن شیشه نهانست آن شععله که در ديدء گم گشته راهش
شسمع لگ شیشه که جون جهره برافروخحت
پروانه جان گرد سرش در طیرانست
آن باده صافی که ز جامش بتوان دید
هر راز که در سسیه افلاک نهانست
0 د -ت -م -در
۶۲ دیوان فرقتی
روش نگر ائ]ینه عیش دل ماشو
زان میکه سر تور رخش شعله دحانست ماطافت مجران می ناب نداریم
بسرهمته مابار شب جمعه گرانست مسخمور چسو در مسحکم؛ حشر در ائیم
چون کاسهة ماگشت تهی خانه خرابیم
مطرب نفسی صمنفس درد کشان شو
از باده لبی ترکن و مضراب زنان شو در بزم در آی و ز ملال سر نساخن
برهصمزن همنکامه ماه رمضان شو در کسینه مسا چرخ به زهاد شریکست
در عیش. تو هم از خدم پیر مغان شو چون کاس همسایه بهر جام که گیری (۱)
از نغمه عوض بخش دل درد کشان شو
۱- در نسخه دانشگاه این بیت وجود ندارد
دیوان فرقتی اه
آن بساده که در شسيشهة طنبور نهانست
در جرعة تسایر کن و ساقی آن شو سافی نفسی شد که رخ جام ندیدیم(1)
چون مهر به مشاطگی شاهد کان شو ببسی سباغر می مجلس مانور ندارد
ند یز و به اوردن خورشبد رواد شو
مسا . خحشک لبان نم تشنه دیدار شسرایسیم
چون کاس ما گشت تهی خانه خرابیم
سافی سده ان می که بنور گهر خحویه
پشت شجر طور شکست از شجر خحوریش ان باده که پروانه چولب تر کند از وی
گیرد سر صد شمع به مقراض پر حویش آن شاهد بد!۳) خو که چر عارض بروزد
خورشید تعقل نکند بر زیر خضویش
تاافت چشم بد زماد نبیند سورد براو شعله سپند شسرر وید
۱- در تذکره میخانه استاد بزرگوار حضرت گلجین معانی جای این دو مصراع عوض سده است و معظمله توضصیح دادهاند ۲۳- تذکره مسخانه: دلحو
خص
از جامش ار راتبه نور نگیرد
خورشید ببازار نیارد قمر حویش در کاسه سر عقل شود مست ببویش
خشت(٩ خم او گر بنهی زیر سر خویش در کار دل سوختگان کن می نابی
تسا چسند بسازیم بسخون جگر خویش
ماخشک لبان تشنه دیدار شراییم
چون کاسه ماگ تِ ۱۳ خانه خرابيم
در مبکده سافی دل مسابرد همان
نشن. ه که در صحن حرم صید حرام است
۱- خشت سر خم تدکره میخانه
دیوان فرقتی . ۶۵
درویشی میخانه کم از سلطنتی : مسر"
اینجا بدل تاج و نگین شیشه و جام است سای دل مغلس شدگانرا به کف اور
زان نسقّد که اکسسیر زر ناقص کانست روزی که بود جام تهی در نظر ما
حورسید نهاد در پس صد پرده شامست
چون کاسه ما گشت تهی خانه خرابیم
دی مغیبچه می خحورد وبما جام فرستاد
بهرلب ماب وسه به پیغام فرستاد دانست که ماتشنه لب و گرسنه چشمیم
افروخته گشت و سوی ماجام فرستاد زان آن شرر قطره که هر جا که فروماند
اتش بسراو شعله بسه پیغام فرستاد همنگام گرفتاری مه صد حشر نو
> مر سس لد نیرگی شام فیرستاد
" و۶ دیوان فرقتی
تا مایه کند(") سهر سوی پرتو جامش
هر شام مر راز پسی وام فرستاد هر مرع که بنشست دمی بر سر تاکش (۲)
صد فمره ز تهدید سوی دام فرستاد قسام فضا در عوض عیش دو عالم
این قسسمت رندان می اشام فرستاد
ما خحشک بان تشنه دیدار شرابیم
چون کاسه ما گشت تهی خانه خرابیم
در کوی خرابات بل را گدری نیست
بر درد کشان خیل الم را طفری نیست. صمخانه. سپهریست برو جش همه ناری
وین طرفه که در ساحت او شور و شری نیست چر خیست مور که طلوع مه و مهرش ۲1
موقوف به آمد شد شام و سحری نیست افروختن می ز فروغ لب سساقیست
وین طرفه که بر باده نمک را ظطفری نیست
۱- تذکره میخانه - برد ۳۲ - در نسخه دانشگاه این بیت نیامده است
۳ این ست در ل دانشگاه نامده است و از تذکره میخانه آوردهام
دیوان فرقتی ۶۷
میخانه گلستان شد و خم کان گهر گشت
ساقی به گه فیض کم از ماه و خوری نیست ساقی بده آن آب که در پاکی و گرمی(۱)
چون قطر او در دل آتش شرری نیست ای که چو بر آتش سوزنده فشانی
یباقوت صفت قطرو آترا(۲۲ ضرری نیست
ما خشک لبان تشن دیدار شراییم
چجون کاسه ما گشت تهی خانه خرابیم
در جام می و9 ساغر خحورشید(" توان دید فرقی که در اشسینه حورشید و بلور است ۱- در تذکره میخانه گرمی و یاکی ۲- مبخانه او را
ِ- میخانه آن ۴- مخانه حمند
۶۸ دیوان فرفتی
ساقی بده آن آب فرح بخش که یادش
ی هه مت فمو و کان تایه کی رس مستی که شبی می نخورد صبر و فرارش
ون بندء عاصی شب اول گورست در ساغر خمار ضرورست می ناب
زانگونه که ی کته سر عقل صرور است
تا خی :اسان تشنه دیدار شرابیم
چون کاس ماگشت تهی خانه خرابیم
وا وکا نود تن ببیهو ده سرائی
یی عترفان رال ظ حدایسی
راضی تکام از کی تتتصر یرون ۱ فنانع ۵ از 0 هه پیغام صسبایی
عتهنو بسست. که تسا هتستان اقسرده تست
دیوان فرقتی ۶۹
چون بنده که از خدمت مخدوم گریزد مر روز ازین خحطه گریزند بجایی در گردنشان تاغل شیطان ننماید از غعایت تزویربه پیچند ردایی زین هرزه درایی دل ما زنگ برآورد ساقی برسان جام می زنگ(1 زدایبی ما خشک لبان تشه دیدار شرابیم
چون کاسه ما گشت تهی خانه خرابیم
سافی و مه روی ترا در نظر اریم
گویی که سر از روزن خورشید براریم نورب صر از مهر بسدریوزه بگیريم
تسا حسین سراپای ترا در نظر اریم از فیض تو رونق شکن دریستیم است
هر در که زدریای تفکر بدر اریم در ذائته سامعه بس نسوشگوار است
چندانکه ز بستان طبیعت ثمر اریم چون فکر بدریوزه فرستیم سری جرخ
۱- میخانه -زنگ
دیوان فرقتی ۷۰
تلخ عسد ۵ طبیعت نشود کم ۱ ۱ ده تنگ شکر صد حشر اریم 3 ه_ 3 از مه و ور رجا نسه جر عه , حام
: پسر اریم في و ساعر ؛
۰
تهی خانه خرابیم ۳
۰ رن :< ۴ ۱ ۱ شم حند که در حلته ا< بار نسم تک ۱ ی ۱ ۱ ۹ که کتان پوش : سسژی ۳ صحت سشت لند تب ما ح ملو ۱ ۰ ۱ دیدیم که از 8 ۳ ۳ ۳ بر 5 گر هدوی اد پسیسمیم کف که بهرد ۱ عمر به تلخی ز کف از بس که بهردم اسان ت دب 5 ۱ مرگ وف داری بار در سیم : نگردیم ۱ ۱ ۱ اله صشت لطمه خور بحر تِ« ۱ 5 جون فطره : سا 1 سس سس ۳ گوشه گرفتیم شم از همه کس و با *مردم چشم
بمی ناب نشستیم وان دل خحود , سس ص
دیوان فرقتی ۷۱
کردم مشیی صضافت زا وان یک وریشن اه ده ز درد ممسس اف ارس ۱۳ بشستیم |
ما ششک لسان وت تحت ان شسرابیم
جون کاسه ق یت تهی خانه خحرابیم
هه ده ٩+ درم در شم ا تیا بپند یم
اه کته لت تکوم تسار یس گنه
کو مطرب مه روی که از دست عم او
طنبور صفت صد جازنار ۱ فسوی هط فسا توب وی ان خشظر اهاط
بهر ورق عسيیش و طرب تسار ببنديم تا دور شود چشم بد از روی! " کمانچه
کته دیس ده اعسیار بسپندیم
تا سر تساک در تا اه هم عیسو ۳
ون اتش سوزان ره سر خار بسبندیم
ین
۱- میخانه احباب و اسباب ۲- میخانه - طنبور صفت بر تن خود تار ببندیم 7 میخانه -تیر
۷ دیوان فرقتی
تسعا ار هشوه تفج رن رید جنی ره رح از دود دل و آه شرربسسار پسپند یج ۱ (۱) عم .
بر خحسویش در عیش بنا چار بسبندیم
ا حات که تاه دیدار شرابيم
چون کاسه ما کشت تهی خانه خرابیم
دبوان فرقتی ۷۳
از دست عدو مفلس عیشم مگر از لطف ساقی بگشاید در گنجین جسم را ساقی دو سه جام از پبی هم قسمت ماکن
ماش لبان تشه دیدار شرابیم
من کیستم اشفته دلی حانه خرابی
در بحر عم افتاده جر ماهی به سرایی در د هر ود خحانه ویرانه جشسمم
جوب دردم طوفال بر بجر حبابی
: هد کب تاه که
سم 0 ۰ ورد ۳۳ مت سکم
ود نز مه هه ده کاتب به کتابی یسیو سته ود بر سر سیلاب سر شکم
این رح نکرن همچو پلی بر سر ابی یک لحظه نگردم ز کرفتاری فلت
کاری. که به محر بودم چشم ثوابی
۷ دیوان فرقتی
افستند بدنبال رم خیل عذابی
ماخشی لبان تشه دیدار شرابیم
چون(" کاسة ما گشت تهی خانه خرابیم
۱- تذکره میخانه - آنم ۲- در تذکره میخانه همه جا بجای (چون) (تا) آمده است
دیوان فرقتی ۳
تر کیب بند یکم
ای گشته از خط تو سیه روزگار مسن
روی و جلوه اه خزان و بهار من زان خط سبز شعله شوقم فسرده ماند
در گکردن زان تسو ون بهار من گفتی که کندهام ز تو دل لیک دور باد
دل بر نک نده از تودل بسیقرار من انم که بعد مرگ چو از دوری درت
در زیر سنگ خاک شرد جسم زار من بامدعی چوبرسرخاکم گذر کنی
حون گردد از حسد دل سنگ مزار من در روزگار عشتق تو زانگونه کشتهام
کزبهر گکریه کردن بر روزگار من ناروز حشر هر کس اطفال خویش را
تعلیم درس گکریه کند در دار من
۷۶ دیوان فرقتی
از بس که چسون سنتاره در اشک ریسختم سای ره تو شد دل محنت رسیدهام
شسد فرش جلوهگاه قدت نور دیدهام
مین بنده نسو بسودم زودم فروختی
وانگه خاک یره فشاندی بهای من در حسلوت سخنوری افروزدم جرا
گر رومن تمیز تو باشد ضیای من 2 کشتی بیاد دامن امل صرس مر
وانگاه درد را بسنشاندی بسجای من بان دهمررا صمه ز اهل وفا کند
قسسمت اگر کنند بایشان وفای من
دبوان فرقتی ٍ۷
بباانکه گشه از ستمت اصل دل
ترکت نسمیکند دل عاشق وفای من ای کعبه در و مکان فسترح جتان
قسمت نوشته بر قلمت قوت روح جان ای کرده دست حور تو ویران دیار جان
وی دام بسیوفایی تویسادگار جان زارم مکش مباد که در روز باز خواست
ببرروی جنر تونشیند غبار جاد تافیض ابر لطف ز من باز داشستی
پخزمرده گشت لاله ستان بهار جان گشستی بهرزه دشسمن جانم ولی هنوز
با٩9 ت جنس دوستیت در دیار جاب
روی تونیست در نظرم لیک کردهام بر سای ره فتاده جو بینی تن مرا ببسی طالعی نگ رکه رده وفای نو حانها نار کرد و نامد بکار حان
۹ دیوان فرقتی
تسا هست عمر خاک درت زیب تن کنم
وانگه زیر ایک عبر کش تنم
ای بر جهان گشوده ز معنی دکان فیض
دیوان تست بحر معانی و کان فیض بر روی صنفحههای شطر کتاب تو نیست
انوار جیده بر سر هم در دکان قفیضص تومیر کاروان دینار فنصاحتی
اسسبات ره تومتاغ دکان فیضص بر بحر فکرت توبه بستان صبح و شام
بارد در معانی از اسمان فیضص هر شکفتن گل معنی بسروی دل
گردد نسسیم اه تو در گسلستان فیضص وز هر صید کردن مرغ دل حسود
شاهین معبی اوری از اسسماد قفبضص
از ذولفتار کلک تو دشمن قتیل باد
فکرت بر اسمان سخن جبرئیل باد
در جسجره هست هم زر تغلید و همم زرم
دیوان فرقتی ۷۹
پیغمیر حسیالم ون بر ف لک رود ۱
پست و باند مععنی گردد میسرم همم در میان خاری شادم مگر گلم
همم در کمال عسزت خوارم مگر زرم خاکسم مگر ز مایه مورست فطرتم
تسیغم ولی ز مسوح معانیست جوهرم عالم چ اب گرد نوع سفینهام
دشمن چو شعله گردد. یاقوت احمرم در تنگنای مسعرکه تیغ مسبارزم
برروی بحر دنه مسوج شسناورم برخجرمن نتاق عدوبسرق لامععم
در ار زار دشمنیش بساد صر صرم پیوسته فرش راه تسوام را
تن
1 5 ۷ )1 شا شه انم که جود به شعر سم اشنا ود
.۸ دیوان فرقتی
تازم چو خنگ(۱) طبم بمیدان شاعری
دشسمن جو ضاک راه فرینم کجا شود زان رو که باز ماند درگام اولیسن
آن ار بن که هم تک باد صبا شود آنم که گاه فکر فیض سحاب کلک
در باغ صفحه. غنچه طبعم چو وا شود شخص یال ناله کند در فراق و اه
مانند بلبلی که گل از وی جدا شود اس تسمیزم در دار ملک فکر
کم نام نقدهای حصریفان روا شود آنسم که آفتاب ضمیرم چو گرم گشت
حصم ار فلک بود ز تسف آن سپاشود بعقوب یوستان مرا جون کند خیال
ظطلمت سرای چشمش از آن پر ضیا شود
ریزد افر چه نور ز طصیع مشیر من
گردیده خاک راه خیالت ضصمیر من
۱- ن -م چنگ شعر
۸ قتی دیوان گر
بل ترکیب ۰ ۱ ال میت محر سس ۱ .۲ هه وت ۳ 2 ۱ باه طوفانست ۱ ۱ ِ روص ۵ ۳۵2 ۱ سص ۱ 7 ساوالا ۱ ور ؛ ۱ ۱ ۳ ۴ هس ۱ 4 ورد ۱ ۱ اه اس ۱ در ۲ ۴1 ۱ ۱ ِِ درد ۱ ِ در ۳ ۳ طسو 5 تِِ ی # ۱ ۱ ۱۳ 2 3 ۱ ۱ ۱ یه احراست ۱ ۱ ۱ موب و ب؛ ۱ ۱ عشر ۱۳ ِ ۱ ید 8 شیک ۱ ۱ ا ۱ انیت زارم ۱ جر یال ام در ۰ د رٍ
7 ۳ 5 [- مِ- ۰ ۱ سس ۳
۸ دیواب فرقتی
درد ندب مس دل ر ۱ 2 ۰ ۱ - نسهان ۱
داب 09 در ۱ ۳ درد ۰ زا ۱ سول زا ۰ ۰ ۱ ۱ ۱ ی دلان را حان و٩ ۱ ۱ 5 ۱ جان فسرود ایند نت عم ببس چرخ مایده اء ۱ تسس | 2 ض ۱ که د 1 ند ۳ ۳ ل من به آن فرود ا نسیست جسزداغ در زمانه فلی ود ۱ ۱ که سسرم ف ند ۳ ۱ 1 بدامنعمسن
کل داع از نلک ه بسسینه بت من گرب که ۳ 5 کشستی سکان کنم بسه تس ۳
بر از ادیان هو د ۱ سید فرود اد
ف
زر د ۹ ۱ کنم امس ِ 8
ید
۵ س
دا -م - ۰
درد» پرورده ستینه مساست دام دل. خحانه زاد سیه ماست ماکه بسندار بسندر جگريم کیسه پر داز معدن نظریم نبود در وج ود مان فعی ببس حربی آب و ایربی مسطریم نبود در ن مود ماانری گريهة شام و نساله سحریم گرچه برروی مسادری نگنود شرمسار از دعتای بی اریم ور چ.ه از سین رنگ عم بزدود خجل از گریههای چشسم تسریم هر کجا شسمم عارضی افطروخت مباچوپروانه حصم پای و پریم هرک جا اتشیست ماخحاريم
۳۳ دیوان فرقتی
مادریسسن شهر بند امکانیم
یوسب گنای زندانسیم عکس مریم و فرش رهگذریم
نسور چشمیم و جاک میدانیم یره بسختيم و سمم حصورشیدم
سره روزیم و آب حسیوانيم همرکحجادست. عصه دامانیم
هم رکس جا چسنگ سم گريبانيم
در شب هم جر ای در ف یرم
۸۵ دیوان فرقتی
, برم نشانه دنل ۱ ۱ سود ردیم ۱ ۳ : د ِ در " ۲ لِ - ۲ سس 5 ۱ ۱ "1 کش رور ۱ ۱ مادر نگ ۳ مهما فلی ب#تسس)
سدد سیر مر خحوان رده از
۱ ۸ دیوان فرفی
از حدیت قدش سر سایه خویش سروبرضصاک رهگ ذار افتاد
شوری از اد زلف و کا کل او در مسیان بنفشه زار اف تاد
سود ز رفسستاراو حدیثی رفت
انستلابی درآن دیار افتاد
هصمچو بخت دم رقیق کمست
همه جاهمچو سایه در قفدم است
سود در دل که ود : هار شود ص 5 ۲( لاله ۰ ۹ جسم و جالن فرش زار سود
از تسماشای سبزه و لاله
۵-0 -د -بهار ۲- ن -م -وقف
دیوان فرقتی ۷
کسیستم من درین جهان خراب
خاری افتاده بسر سس رگ رداب بس که گ گشستم ضعیف مسیماند
عکس جسمم بسعکس بر سیر آب گشنسته ببرمن حرام اسایش
شعله سسانم یکیست مردن و خواب
۱ - ن -م -در چشمم
۸4۸ دیوان فرقتی
بسا صسحرا شسود هسرزار عسراب بیرف لک ون نسظر کنم گکریان
سرخ درباش ود ستاره ختیپات صدف چم و گکوش خراصم کرد
تسسابسسپینم جهان پر عم را
دیوان فرقتی ۸۹
۱ اه من کرد چنان زیر و زبر گردون را کز دا میطلبد مرتبه فارون را اه ماصسیقل ائینه گکردون گردید صاف ددم بسخود ابنه گکردون ر نظم من باعث درد دل من شد که گر
ور چم ۳ ۱ ۰۱ در وش نوکنم این کله مسوزون را
کوهکن را چو گل از رشک جگر صد چاکست
که چراگل نبود کاسه سم گلگون را
(۳۲(
" دبوان فرقتی
ای کرده رخت موجه کین جین جبین را مسر زده از ین جبین نسخه کین را
۱ ب. ۸ " موج کند از برخحود دور
چون آب که ار خاک در او دور کند نسقش جبین را دین برد هم از من چو دلم برد ز اول باهم بود آمیزش اصلی دل و دین را از ناله کنم شب همه شب ناله بگردون
اموشتهام رده دری رده سین ر
دل کاست ز غم اری اگر نش نگین داد زیسي به نگین کاسته هم کرد نگین را
۳
بسکه شور لب لعل توبودبر سرما اشک ریزد جر نسمک شور ز چشم تر ما
همرنفس شاخ گلم از سر دستار دمد تاهسوای گل روی تو بود سر سر ما
گشت جون اینه شاداب ز فیض رخ تو
اخگکری کو بود اندر ته خاکستر سا
۱- ند گر ع او
ادیوان فرقتی ٩۹۱
نه اه هیست که از داغ نماید مارا
دود بر حصواسه از سینه پر اختر ما
ای کم از ابلهای کف پااختر مسا
۴ باورز سر شکم نکنی حال درون را بشکافم اگر پیش تو هر قطره خونرا دل هست ز یک لطف تو شد اه که اخر
لبریز ز یک قطره کند جام نگون را
ون بخت بلند تونماید به تفاوت
سنجند چوباطالع من بخت زبونرا
۵ چه خود به خود شکند دل درون سینه ما ز سنگ کس نکشد منت ابکیهه ما چسه حرفهای گلو سوز در درون منست
؟۹ دیوان فرقتی
ز خبث ماهمه جا ابروی دارد غیر
خسورد را کند اخر ببزرگ کسینه ما
پسسینه داع موس سسوختم ز بسیدردی
۶ تاودهمبمید دل زه درام را برسینه کنده ناخن من شکل وام را چون قحط مردمیست خورم خون که ادمی چن فحط شد حلال شناسد حرام را مارا به انس همم نفسی میتوان گرفت
صیاد مرزه خاک بسسر کرده دام را
ی خط سسبز آن لب میرنگ کردهام
۷ کو سرختهای یکنفس این سسوحته دم را
کسزدم ببمروزیم دمی آتش غم را
دیوان فرفتی ۳
مرف صل بهار از الف داغ بسینه ون صفحه تمویم کنم نازه رقم را
بسرطاق بساندی بنهاديم کم را
بر صید کسان جلوه او نقش قدم را
۸ رشسته شسمم بود رشسته پیراهن ما بال پروانه بود برگ گل گلشن سا همچو آن پنبه خونین که فستد از سر داغ فرص خسورشید فتاد از نظر روزن ما پبایه مااگر انطور که باشد داند بعد ازین دشمنی وش کند دامن ما
ز اتش دل بتواد دید جسو نعش فانوس
سا ۱
طرء سنبل ماگر نه پریشان باشد
دست غضم موی کشانش برد از گلشن ما
9 دیوان فرقتی
۹
بس که از آه شود رخنه بویرانة ما شده جون جامه صد پباره ماخانه ما
همچو دای که سیاهی نرود از سر آن کم ند دود دل از روزن کاشانه مسا
اد آن زلف در آورد ز ضعفم از پبای شد گکران سایه رنجیر بدیوانه ما
بگریزد دگر از دیدءه ما همچون اشک همرکه یکبار نهد گوش بر افسانه ما
بسکه در عشق تو خالی ز هواو هوسم
۳ ۱ فشارم اگر از درد رگ مژگان را بر در خویش کنم خاک نشین طوفانر مشق بر چجیدن دامن کنم از دهر کثیف نه ز زصد است اگر بر شکنم دامان را نامهام گشته جو طومار سر زلف یاه
دیوان فرقتی 1
که در آتش فکنم خار و خس مزگان را
همچو مه کاسة همسایگی از مهر ؛ یکی ساپرازنور بسازی بعوض بار آن را همچو گردی که ز دامن بیک افشاندن خاست(٩)
بر فشاند این تن خاکی بره او جان را
۱۱ ز دیسده دور نشد حسسن آاستین مارا سدست منوج سسپردم زمام دربارا فیاس سیه خود کرده جامه یوسف در آن ممامله نسبود گنه زلیخا را شوم بخای فرو تابسینه از عم دل
ز بسکه بر سر خواهش فشردهام پا را
ز بسکه اشک بدریوزه بسرده از چشمم
خاک ریختهام 1 روی دری] ر
۱- متن - خواست
۹۶ ۱ دیوان فرقتی
۱۳ باانکه برد نام گل روی بستاد را چون لاله بر آتش دل من شسته زبان را دل سوختگی فاش کند پیش تو رازم آتش زده چون شسمم دلم بند زبان را بکاگکره از بسند قبا ای گل رعنا همرگز نزند قمل کسی آینه دان را
در وی تو جود ره نبود باد خزان را
دیوان فرقتی 2
۴ بر دست سوختم دگر از عشق داغها دارم ببه جست و جوی توبر کف چراغها از دنت دل غزال حیالت گذشت و ماند
جود نافهای مشک ازو تازه داعها
آورد تسا ص با زگل عارضت نسسیم
جود غنجههای گل شده خحوشیو دماغها
۱۵
چون کنم وصف جمال او رفم از بس حجاب شاهد معنی بروی صفحه میگیرد نقاب
ورصل جانم میستاند مجر زارم میکشد دور گردیها و بال و اشنائیها عذاب
گرنه زجم من گشادی لب بقدر تیغ او هر دم این برهان قاطع را که میگفتی جواب
وصل چون نزدیک گردد دل شود رنجورتر
ون چراع صبگاهی از طلوع آفتاب
۱ 1 6 8+ ۹۸ دیواد فرقتی
ساغر گل بشکند دمر و نریزد زو گلاب
۱۶ میفریبد هر دمم آن نرگس عالم فریب ساده لوحم میخورم از نار او هر دم فریب اه اگّر میبود عیش دنیی دون غم فریب کرد بیرود از بهشت دیروز نام گرفت
سبحه در کف داشت گونی دانه اد م فریبت
۱۷ ببازم دل از سموم بلا درو11) پسرور است هم ارزو که داشستم از غم میسر است در کارگاه عشق پی فلب جهرهام اکسیر رنگ کاهی و دل کیمیاگرست از بس که گشسته رف چهان پر ز گریهام
۱ د -م -روح پرور
دیوان فرقتی ۹۹
در عین اضطراب همه روزه همچو موح تاکاد کاد عمزه او شد نصنب دل گاهم ز دیده اشک رود گکاه شود دل. ۵ (۱) . ت ۲ ی با آنکه جان و دل شده صرف رهش هنوز آنکس که دشسمنم نشود دشمن منست 2 ۸ سیاهبی که بزندان بو سب است هم ۳ ز بسوستان وفابسوی حوشدلی مسطلب به نسسبتی که ترا ماه در گریبانست
۵-۱ -م -دیده ۲ د م( در پی
ُ دیوان فرقتی
مگر که قطرء خون ریگ این بیابان است
که پرده پسوشی دامانم از گریبانست
۱۹
روز وصلش بهر جورم باعث دیگر نداشت تا بسوی او نه بینم چشم از من بر نداشت
پیشه من خحاکساری شیوء او سر کشی شعله هرگز میل آمیزش بخاکستر نداشت
بر سرم جز ناله روز مرگ دیگر کس نبود هیچ کس جز داغم از خونابه چشمی تر نداشت
هر پری شمعیست روشن مرغ وا از نامهام
این قدر آتش نهادی کس ز من باور نداشت
این همه سیار؛ گردون شرار آه ماست
اسمان پیش از شرار آه ما اختر نداشت
دیوان فرقتی ۱ ۱
نه همین بسبل از تومهجور است
گل چو چشم بد از رخت دور است خحسسته او که عم سود حور شش
هممه روزش فدابسه دستور است مهر ون شب فرو رود در خاک
ی تسواش شام اول گسور است نیست سول سور در زمانه او
زخسم ماتا! بحشر نبا سور است
که دای راغ از نرر است
۳۱ جح ات ۰ . ۰ )۱( بهر روداری آن شکل و شمایل برخاست نیست فرار:؟ خون خواسته از دل چشه
ر
که به تعظیم جمال تو ز جادل بر خاست
۱- متن برخواست آمده است
۲ دیوان فرقتی
بسود از خونم اگر قطرء دامن گیرش
۳۲
گداخت ایسنه تسا از رخ تسو ساب گرفت بسوخت باد چو ان دامن نقاب گرفت
پس از هلاک بسمن دست بنافت اسایش فغان که خصم مرا عاقبت بخواب گرفت
اگّر چه نامه قستل من اورد شادم که مرغْ نامه بر اخر ازو جواب گرفت
شمار سوختگان جمال او مسیکرد
زمانه وفت مار اول از ناب گرفت
جه خن که ریحتم از دیده جود ناب انداست
۳۳ رویت ز مه بسصورت و معنی گذشته است
زلفت ز شام ه محر بد عوی گذشته است
دیوان فرقتی ۱.۳
دیسوانهای که بسته زنجیر زلف اوست
چون زلف او ز دنیی و عقبی گذشته است هممت نگ رکه داغ بسدریوزه میدهم
زین در همزار سینه تسلی گذشته است بر طور از فروغ تسجلی نسرفته است
از رشک انچه در دل موسی گذشته است هرگز نکرد نسبت قد خوشت به سرو
هردم گیاه بصورت مجنون دمد ز خاک
بر هر ز مین که ناقه لسلی گذشته است
۳۴
همزبانی در جهان چون اه آتشبار نیست یار دلچسبی چو پیکان خدنگ یار نیست
بر زمین صد رشک دارد از او اسمان را این چنین گل بر سر و دستار نیست
چون گدانی را که نبود راه در بزم شهان در گلستان جمال او نگه را بار نیست
پرتو خورشید بر من شعله اتش زند
بر سسرم یکروز اگر ان سایه دیوار نیست
۱۰ ب ف ٩ دیواد فرقتی
پیش رویش شاهدان چون صورت آئینهاند کس بدور زلف او چون زلف او دلدار نیست
بان گنل باه مه گرمی دمم
باز غم بر جان و بار اشک بر دل مینهم
تانگوئی بر دراو میج کس را بار نیست
۳۲۵ جرش زد گریهام از دیده و غوغابر داشت باز شسوریده دل ماره صحرا برداشت عشی ان جاک که در پیرهن یوسف کرد پبردهای بسود که از کار زلیخا بسرداشت بحر چجون صفحه مسطر زده شد باد ز موح
ترک عالم نتوان بادل خورشید و شسی
دلم این یو حورسید و مسیحا برداشت
۳۶
دیوان فرقتی ۵
قبای سرو ز رشک فد تو پر چین است
ز عکس عارضت آینه دست گلچین است نسموده اک بسراه وروی سیمبران
که سرنوشت شهیدان انتظار این است به رهگذار تو دیدم خطی نوشته بخون
۳۷
در کوی تر در بر رخ هر دلشده باز است آن بنده که مردود در تست نسیارست صد ففل زدن بر در این خانه و باز است
بگرفت دل هم رکه نگه کرد بزلشش دلگیر بود در ننظر آد شب که درازست
چون است که باطالم مانیست ترقی چون در پی هر جا که نشیب است فراز است
دارم ببه تسه هر مزه صد بحر نهفته
ی خحرد پرده این دیبده مر پرده نازست
۳۸
۱۰ دیوان فرقتی
چو در وصال توام از لبم فغان دور است
سر شکم از مژه و شکوه از زبان دورست جنان ز ضعف مرا ناله نارسا شده است
که سقف خانه برو همچو آسمان دور است اگ رکه برسر شاخ گل آشیان سازد
۳0 و نیست صممان راه آسمان دور است
بشد سیاهی داغم بدل به سرخی ازان
که زحمت مه از چشم اختران دور است
۳۹ ۰ یه زه بن که گل باغ عید بیرنگ , اگر شگفتگیای هست بادل تنگ است جنونم از چه نخیزد که هر چه بودم برد از ان بش نسرسد درد فترت اباب ز رنج عشق کسی شکوه گر کسند م۵
سرشت ما چه ز یکنوع سنگ بود حیرانم دلی ز شيشه چرا شد دلی چرا سنگست ۳۰ ای که از اب خرامت سرو سر تا پا سر است یک سرو گردن ز رعنایان قدت رعناتر است از تن زارم نماند میج چود سوزد ز عم یک شرر را چجون فنا شد ذر؛ خحاکستر است همچو اختر در ره امید چشمش شد سید هر کرا چشم امیدی همچو من بر اختر است بیدلان از طالع بد روز و شب در آتشند
اسمان عشی را اخشتر تمامی اخضر است
۳۱ ز سکه مایل بیگانگی و حود رآنیست خیال او نتوان گفت هم که هر جائیست
دیوان فرقتی
۳۲ ای چجه دل من زمانه گشته اسیرت خسط بغلامی نوشته عصالم پسیرت نعش نگین است نام نو بسضمیرم
سک سره دوخستند چشم چو صوفار
از مسزه عساشتان بود د تبرت
۳۳
دمک ز جلوه سرو او روانست زمسین بسیتاب راز اسسمان است
صبا از لاله کر بر دل منه داغ که رنگ عشق بر روی خزان است
زاشک اسمان سیر من و قیر تسناوت از زمین تسااسمان است
چه بندی بر میان آن تسیغ در شک
۱۰۹ دیوان فرقتی
روال یگ رد شت یا اتب 9 از ,
۳۴ بار مانم د تردد خصم دامانست بکوی د 9 ۳ ۳ ر 5
که گفت او را که خونم را خراص اب حیوانست
کی از تر دامنی بوسم لب او را کزین داغم که ز خمم را چرا لب بر لب چاک گریبانست
۳۵ آن عمدها که در دل سرو و صنئوبر است رویی که بی نقاب بود باغ بی در است
۱۱۹۰ دیوان فرقتی
این نامها که دادهام از حون دل رقم
برمن وبال و زینت بال کبوتر است
۳۶ صبح مراد مارا جز طره تو شب نیست جز هجر عمر کاهت مرگ دگر سبب نیست در باغ زندگانی رن؟ گ گل طرب نیست با گلرخان بیک گام بی رنج و بی تعب نیست هم ار زلف جانان باشد شب درازی کر انکسی که گوید یکشب هزار شب نیست در آرزوی رویت بگذشتم از سر خحویش
ما در مه و پسدر مه باشد ترا بخوبی در گلشن نکوئی یک گل باين نسب نیست
۳۷ عیر از خحم ابروی توام مد نظر نیست نش کش پای توزراه تو صبابرد
۳ ۰ در را که کل خیر درین راهگدر نیست
دیوان فرقتی ۱۱
راهمیست ز زلف تسو بسهر تار و لیکن
۱ ۱ ۷ ۰ سن کرچه صد راه ازین راه بدر نیست
۳۸ دوانه دل که شسینته و سبتلای تسوست این سیههای که تخته مشق جمای توست حیران سابهام که بجسان در ففای سو سست؛
تو در فنای اویی و او در دعای تسوست
۳۹ یکدم نهان نسمشود از یس دیدهام
5 ِ 5 ۱ با نکه ادمی صفت ماپریوش است
۱ دبوان فرقتی
سمش نیم بکوی تو: نعلش در آتش است
و ۴ تاوصسالت بخیال همه کس میگردد جان ز غم بر در ارباب هصوس میگردد کاش بخت از همه چیزم چه گرفتاری برد
اه ماگ ر نبود چرخ نگردد که ف لک
اسیا نیست که از باد نفس میگردد
۴۱ عسقد؛ غنچه جزاه دل من نگشاید جز صبا کس گره از کار چمن نگشاید دلگشاتر ز بهشت سر آن کو جائیست زان چه حاصل که در و هم دل من نگشاید اگرش گاشن روی تو نمایند بسخواب ای که هر تار رحیب تو خیابان گل است
دیوان قرقتی ۱۳
تام دل سر او رنگ سخن نگشاید
۳۲ دودی جو دود امم آتش فان نباشد جوا ۱ ۲ جر ۰ ۱ یی چو اب چشمم هصرئز رواد نباشد یه جمالت رنگ از نگاه ؟ 9 ز ن.ه کیرد
ح تثِ ِ سس از نتات او را اکسنه دان نساشد
ج. 5 ۱ همرئز زیاد نه بیند انکس زبان نباشد
۳۳ تادل خسته درین شهر گرفتار تو بود ۱ سسفر دور مرا سایه دیوار توبود ببه جفائی که کنی ناز بعالم داری خرد چه میکردی اگر مهر و وفا کار تو بود
له 2 ۰ ژ_ [د دل سس سته طرف بنا کوش تو گ ,
گل عزی عزیز همه کس بود ولی خار تو بود
۱ دبوان فرقتی
باغ خدد از نسظر افتاد؛ گلها گردید
روشنم گشت که پروانه حریدار تو بود
۳۴ حسرت بلبل و قرب گل و خار اخر شد حسرتم شد دو چو بگذشت گل و یار برفت
دو زان است مرا جون دو بهار اخر شد
که بیک چشم زدن عیش بهار اخر شد
۴۵ در دل محبت بت خودکام تازه شد دردا که ب از کسينه ایام تازه شسد ببسویی ز مشک زلف تور در دل ذخیره بود
از ی جسراحت دل ایام تازه شد
دیوان فرقتی ۱۱۵
آن صید ز خمیم که زبس حلقهای دام
ولد داعهای تازه بر اندام تازه شد
۴۶ نوبت جسوش این کهن خم شسد روز تعطیل ماوانسجم شد خحودندیدیم بسهرهای ز حسیات همه صسرف وضای مردم شد گوشه سنسمم ببود روشین راست
که چه پروانه اندر و گم شد
لب فنسرودوخت کل بسوزد ار
يو گاه در تسبسم شد
۳۷ حرف تو محال است که از من بتراود جود شسمع گرم دود دل از تن بتراود از شسرم نگسویم سسخن عشسق و لیکن
سیم است که همچو عری از من بتراود
۱۶ دیوان فرقتی
لبریز ز اشکیم ز بس بسی توسرایا
گر دیده بسبندیم ز دامن بستراود
۳۸ چند سر سبزی چو باد از شاخسارم بگذرد دست افشانان نسیم از نو بهارم بگذرد میدهد مارا نوید روز خوش گردون به طنز کاش گردون از گناه روز گارم بگذرد پا بدنبال از پی او میکشد بوی بهشت
میستاند صد جهان طاقت ازوگر هیچ نیست
درد اگر مفت از سر جان فکارم بگذرد
۴۹
گریهام را خون دل در جوش منصور اورد دود ان هم رنگ در رحسار طور اورد
آسمان گر با رخت لافد ز مهر و ماه خویش اوردگر صد فلک حورشید بسی نور اورد
شوق ناخن میزند آتش بدل ایکاش سخت
دیوان فرقتی ۱۷
مسیفروشد ضم که این جنس از ره دور اورد
جای گل من بعد گلشن ز خم ناسور آورد
ه ۵
نه تسنها از فسفانم چرخ بسی آرام سبگردد
ز سیل اشک گرمم کار اتش خام میگردد مگر از رشته شمم است صید دام بند من
که از هر سوی صد پروانه گرد دام میگردد مکر آن مست خوبی را هوای باده خوردن شد
که می چرن شعله بی تابانه پیش از جام میگردد خوشا عشق ملامت سوز عشر تگاه بیحاصل
چنین کاغاز میباشد که بی انجام میگردد من آن پروانه بیطافتم کز غم چو سوزندم
همان خحاکسترم چون موج بی ارام میگردد ز درد بسی کسیها فارعم کر عمره شوخی
همه شب لشکر صد فتنهام بر بام میگردد
۱۱۸ دیوان فرقتی
تو مست فتنه و من در خمار ورشک طالع بین که هر شب تا سحر مجلس بکام جام میگردد
۱ هم
تاچند لاله از غم رویت جگر خورد
بگذار تا جمن زنهال تو بر خورد چجون لشکر شکسهه ار در شوی بسبام
بزم گل از فروغ تو بر یکدیگر خورد بی دست و پای شر که گذارند از تو دست
بلبل شکنجه از فعس بال و پر خورد در حشر نیز میبرد از مسن متاع جان
سودا کریست عشق که سدد از دو سر ورد
گل در عوض گلاب دهد اب اگر سورد
۵۲ دولتی نیرهتر از دولت پروانه نود غیر یک شملهاش امٌّبد ز جانانه نبود یک , سیک رده نهد شناد من را ددم
یک گلش چدن کل رخسار تو در خانه نبود
دبوان فرقتی ۱۹۹
اه ازین پنجه که تا جیب شکافی نباخت هیچ گه در شکن زلف کسی شانه نبود
گل خحواستم از دیده من خار برآورد 1 من و اتش گیل یک باغچه بودند
من از دل و شممع از سر و دستار برآورد با شغل و خیال نو مرا و سرو کار است
امد ز حسد ناصح و از کار برآورد
بی نور شود دنده ورشید که از رشیک
سس زود از ان ساه دیسوار براورد ره
مستاع ما همه مهر است کس زمانسخرد صبا چو دست فروشان بجلوه اید و کس
۱۰ دیوان فرقتی
بروفتادم و صد دل بسعشوه دادم دوش
خوش است اینکه کسم هیج از اشنا نخرد
۵اه دگر صد حسرتم آشفته چون انزلف و مو دارد محبت هر چه دارد با من آشفته خو دارد چو مرگم شد بقینت لطفها کردی و پنداری مریض رفتنی را هر چه در دل ارزو دارد زاجر عشق بازی گر بود در طالعم جنت
نخواهد شد نصیبم چون نشان زان خاک کر دارد
بباد ان گل رو داع جود بر سسیته میسورم
ک داعم چو گلهای گلستان رنگ و بو دارد
۶ عشق تاز خانه عستلم رون کند از گریه استین مرا جوی خون کند وبان کنند جهره ز می لاله کون ولی
مسی جهره را ز عارض او لاله گون کند
دیواد فرقتی
6 و سم اسب دسسوار
تساکسی یک گکره از زلف بتان وا نکند
رح از اول سراین رسسته پریشاد سازد
۵۸ دل رسای من کی مهر جانان را نگه دارد کجاائینه هرگز راز پنهان را نگه دارد غم یاران بباید خورد یارانرا از آن گریم داب هر دل بلبل گلستان را نگه دارد
که گویندت که نتوانست یکجا را نگه دارد
۱ دبوان فرقتی
چنان روزی بسالی بکدرد مارا که روی تر
ز حیرت هر قدم خررشید تا بانرا نگه دارد
شمه ایمان دین داران سد ه مرهود زلف نو
همین زلف تو در عهد تو ایمان را نگه دارد
۵2۹ بسکه اک راه او با توتیااسا رید رح ای راه او را فد سباد بالا برند تا شود وصل تو حاصل خواهم از خود شد برود
اتسور ارند ای نامهربان بالا برند
و ممچو کوهی که صدا باز ز اواز دهد ارناله مسن چرخ بسمن باز دهد چون فروشنده پبی مشتری خوش سودا
دیوان فرقتی ۱۳۳
که تسواند که مرا محرمی راز دهد
۶ِ
سبق ناله دهم تا بخوش الحانی چند
مه و دل بهر صف ارایی مزگانی جند
چه شد انکار که آرایش زلفی کردی گر همی باز کن از کار پبریشانی چند
ای خرشافید محبت که بخون دل خحریش
عشق را این همه آوازء شهرت ز کحاست جود ندارد بجر از کشور ویرانيی چند
یک گریبان چکند این همه شوفی که مراست
ای تسرا طرء دستار بسه از طرء زلف
توکجا و الم بی سرو و سامانی چجند
۶۲
۱ دبوان فرقتی
میج کس راز گرفتاری ما عار نسبود دل ما در شکن زلف کسی بار نبود حال من غیرت نظاره باو گفت تمام آنسچه با شرم و ادب بود در اظهار نبود همررگ خویش بسصد داغٌ نسو تس
حواریم در سر کوی تو ز چشم تر فکند باغاد ۳ عم شهار سر دیسوا سبود
اس
۶۳ چود شعله نه امروز مرا بی سر و پاکرد سودای تو عمریست که سر در سرما کرد شب تا به سحر رخ بکب پای تو سوده است چون شد دلم از غیرت عیسی که چها کرد همرگئز نکند ال برخسار نکویان
ابسروی نو | ماه نو انگشت نما کرد
دبوان فرقتی ۵
۸
۷" گز , یام مابسرسول و صسبانبود
از کف رود مسد ی و حبالت ند ید ه ماند
در چشم بوردوصا نو در دست ما نبود
۱ ۱ ۱ ۰ .۱۰ ره از سکه وس را به نضرها نهفته بود
در دور رویش اینه همم بسا صنفا نبود
۶۵ حرش ان شوریده کو نه جامه خواهدنه کفن پو سد بسان غنچه گل خویش را از خویشتن پوشد
بیاموزند ابنای زمان کاش از دلم همسمت
که هر ساعت برنگی خلعتی بر اشک من پوشد
+ ز خود بگذر کزان لب بر حوری زیرا جناب می
, ه_ ۳ ۰ ۳ ۰ بروی باده بکشاید چر چشم از خویشتن پرشد
م2
۱۳۶ دیوان فرقتی
بیدلان در دل چو جای درد جانان میکنند
دوست میبینند چجون سر در گریبان میکنند گل به شبنم رخ نهد تا بگذرد باد سحر
صبح خیزان این چنین تسخیر خوبان میکنند جان گرانیهای بیدردان همه منسوخ شد
روز سودای تو جانها را جو ارزان میکنند
خحای کوی دوست میترسم که گیرد جشمشان
نرگس وگل گرهوا داری بستان مکنند
۶۷ موس گریه بیاد تو چه در جان گردد اشکم از شوق بگرد سر مژگان گردد جان بویت شود ازغایت بیدردی باد بگذرد باد جه بر خاک درت جان گردد نیست شبنم که چو رخسار تو ارد بخیال آب در دیس ده گکلهای گکلستان گکردد
گنته آشفته ز اهعم شب هجران تو اه
دبوان فرقتی ۱۳۷
۶۸ تب مرمع گرفتار بسه گفتار نسیاید شسوری بسدل بسلبل گکلزار نسیاید صونین پر و بالم شده معرول ز پرواز جون دست حنابسته کرو کار نیاید رنگی برخ کار جهان ناورد از تو تامهربدان سای دیوار نسیاید
امید که این بار جو هر بار نیاید
۶۹ وش انکه دل. بداع توام مبتلا کند وام زار سساله محنت ادا کند راضی نیم که دوست به سنجد مرا بغیر
ار ب رو در افتد و جنس گران جرد هر کس که او معامله بااشنا کند
دیوان فرقتی ۱۳۸
در آن گلشن که خاری صد گلش در استین باشد
چه شد ای خرمن گل گر گیاهی همنشین باشد بکویش کر نباشم هم برون نامد چو میداند
که از من صد نگاه حسرت انجا در کمین باشد
ز خاکش متصل پیعان دل دوز تور میروید
عج نبود اگر ان گلشن و کودلنشین باشد
۷
ببی نصیبان چو ز دل اه جگر فام کشند
بسی دلانی که ره گلشن انگری روند از قدم صد جمن خار بهر کام کشند
بسکه دارم هصوس فید پس از مردد کاش خاک کردم بزمینی که در او دام کشند بی رخش نورنظ میکشم از دیده برود که بد شواری لا اندام کشند
7
۷
دبوان فرقتی ۱۳۹
مُ ۰ ن ۰ ۳ ۳ ۰ رخا کز رخ و قد نکته به بستان گیرند ۱ سی ۸ ۵ ۲ ۱ ۱ ۱ ۱ 5 ۱ لو ازان سیر وق خراماد گیبر: وت باغ نا از سس
ست که
باد عرق الوده رخحت کردد جاک
قگل ز؟ عرق گل زگل جاک گریبان گیرند
#۳ بسکه طرز ذوق از آن : موح اش 5 ۱ ۱ مب ۰ ب ۳ ۳۹ شهیدان را نماند جز کف خونی بد ۱0
۳ - ۳ تن
در فیام رِ یامت کوهها جنبند ز جاان در فراه رس ر فراف
کوه درد او دلم نزل
۱ ۷ افیر جه : 1 و۰ ز نو نطاب سسمع ور نظر نیفروزد
بسروی دوست نه بینم که سیم بر نیفروزد
۱۳۰ دیوان فرقتی
ز عمر گرم رد بر عصیش بر نفروخت
چراغ مهر و مسحبت چنان شده خاموش
۷۵ اسنایی ک و که همدردی نشان ما دهد نیست کس جزگریه باماتادل وا دهد دعری خون زان خرشم اید که تا عدل خدا
روز محشر هفاتل مارا ندست ما دهد
کینه دسمن جر از دشمن بود هم دسمن است
دشمن خود را کسی چون در دل خود جا دهد
۷۶ هست در مرتبه قرب دعابی تأثیر کارگر نیست چو نزدیک هدف باشد تیر دور و نسزدیی رسد ناوک جور توبمن
از نو دوری نرسد بیشتر از یی سر تیر
دیوان فرقتی ۱۳۱ ۱ برم از کوی کاهلیت که تاکنج فغس
پیشتر نیست که پرواز کند مرمع اسیر ساده لوحیست نشان کف پایت صد حیف
5 رم همنگامه ببزمیم که پروانه درد
و موف ۳ ۲ ِ دد از شسرق بخرد سر شمم تصویر
۷۷
ای ع.طت روشنای ره مور دم عسی است ربب رس جور
اخ یال رخ تونتوان کرد هم مجو نز ظاره سر ز روزد حور
۲ مان گکردشی شسده است ضرور
۷۸
۱۳۲ دبوان فرقتی
نبود ببهوده فرهاد دیده پر خونش فغان ز وادی امل هوس که در همه عمر نکرده خاک به سر کرده باد هامونش هران لطیفه شیرین که خیزد از دهمنش درود دیتدهام این شور روز کار بود یال لعمل تور شیرین و اشک گلگونش
۷۹ چنانم گرد رای کرد تسعجیل که پیش افتم ز خود هرگام صد میل شیم جندان دراز امد که کوب
صس یر مسرغ را صسور سرانیل
رو متحرات ارو بوده فندیل
دیوان فرقتی ۱۳۳
۸۰ خوش آن کز گریه طوفان خیز باشد چشم گریانم نشیمن گاه مرغ اشک باشد تیر مژگانم درین شهر آنچنان عامست اوضاع گرفتاری
که من حیران فارغ بالی مرغان بستانم
بضبط گریه عاجز ماندهام ایا چه حالست این
که آتش مسی نهفتم در دل اکنون آب نتوانم
۸۱ کو جنرنی تابنای تن به ویرانی نهم سر چو زلف او بدنبال پریشانی نهم کو محبت تااسیر خشمگین شرخی شرم بند بر بای دل از هر حسن پیشانی نهم کو سبکرو خانه جا در سینه گیرد دور دست جان خود را بعد از اين عیب گران جبانی نهم
دل نهان سر دو عالم همست دشواریم لبکی
میتوانم بر سر یک مو باسانی نهم
چون فلم لبسریز حرف شکوهام انزلف کو
تا ز هر مو بر زباد صد بند حیرانی نهم
۱۳۴ دیوان فرقتی
۸۲ ون ز شوق درت از ضعف ز جابرخیزم همچو بوی توبه امداد صبابرخیزم بسکه از تنگدلی بیتو شود جاک تسنم
غنچه شبنم شب و گل صبح ز جابرعیزم
بسی کل روی توام نیست هصوای جنت
چون نسیم از نسر ان مشت گکیاه بر حیزم
۸
مانسیم و سیر بستتان را بنهم بگذاشتیم
سیر بستان را بیاد صبحدم بگذاشتیم گرم رفتیم اندرین وادی پسی مابر مدار
کاندرین ره دوزخی در هر قدم بگذاشتیم چجون کتابی را که اید فال بد بر هم نهند
نسخه عالم گشودیم و بهم بگذاشتيم
عات سر جود پسنل ید یم با نیگ وجود
وصل ان گنح دمن را با عدم بگداشتيم
سشسد بیاض دست عم مجمو عه احوال ما
۱۳۵ دیوان فرقتی
صفحه دردی ز نقش هر فدم بگذاشتيم ۷
بر کف»چو نسخهای ز رخ دلستان نهم
خورشید را چه فرد فلط در میان نهم درد تسه عضو عضو کند انتخابت و من
از زمطههای داغبر و صد شاد نهم مسدگان چر خار رخنه دیوار تسا بکی
بر ببسوی کلب بام و در کلستان نهم خوش انکه نامهای رسد از یار و من ز رشک
چشمی نهم بفاصد و چشمی بر اد نهم
هر قطره اک راءمجو هسو ا در دل حبابت
امی زبسیم وی بدت در میان نهم
۸۵
درم رده داعست»همچو لاله»تنم
ز نتطهصد گکره افتد برشته سخنم
۱۳۶ دیوان فرقتی
ز بس تنیده برو چون فتیله شعله اه
جو شمم کشته»زباد شد سیاه در دهنم
نو شمع بزمی و من پرتو تو بخت نکر
که هرگ جاکه ترئی من برول انجمنم
۸۶ دمی که بوی تور در دماغ میدزدم طسراوت از رخ گلهای باغ مسیدزدم اگر بروی تو دزی ده بنگرم شاید
که یره روزم نسوراز راغ میدزدم
از ان بسینه کسنم رنه نیمئب پنهان
۸۷ ار ز خیل سخان تو خویش را سازم ۳ 1 خودایبه صس شب قد سیان سر افرازم بسسی زمسانه کشیدند بار خباطر
به بردباری مرغان نامه بسرنازم
دیوان فرقتی ۱۳
ز گریه نور نظر تسابتاخت دید؛من
نشد به پیش تو روشن که من نظر بازم
ز اب دیده مس صلا در آب افکندن
۸۸ 0 نجم عمبس یگوشه ۹ کد ید هام مورم که رزف جحویش به گلخن کشیدهام انها که بهر دوست ز دشسمن کشیدهام
آب خضر ز چش مه سوزن کشیدهام
جندین عسار حخاطر و گرد مسلال دل
جرد وفت گربه»جمله بدامن کسید هام
۸۹ تاعشسق جاک کرد سراپای سینهام
از یه دوخت»جامه بسبالای مسینهام
۱۳۸ دبوان فرقتی
چون پشت ماهی است سرا پسای سینهام
بسیهوده نیست جوشش دربای: سینهام
هِ4 گر به بینی پارء دل بسته بر اهم رواست
دل , ببیاد روی او :, ر اه رکش بستهام
بس که شد پهلو نز نشینم تیر جور ان صنم
در مصاف درد»پنداری که ترکش , بستهام
۹۱
بپو سد چشم سریم مر کد بیند»5 سرد ۴ را مانم بنالد.هر که پبهلریم نشیند» درد را مانم بهر جانب ؟ که ک ردم "داعم ا ز بهلر نمایان است
1 رارم نیست نیست یکجاک عبتین نرد را سانم
دیوان فرقتی ۱۳۹
سرا پا جوهرم چون تیغ»اما در کف گیتی بکار کس : نیایم»حربه نامرد را مسانم
جود سین اربا تو بیک پرده درایم ون شسرم همان در پس دیوار نسینم چون نسخل عزا مسیوة پسزمردکی آرد
گسردیم اکر سرو بگکلزار نشینم
جود ناز تو کردیمگرانی نجرید ند
جود آه خودءان به که سیکار بشینم
1۳ سر که اند بشه ان رشک مه و حور دارم ۷ دست در دامن معسشوش تعکر دارم
آن جه اندوختهام زاب لب و دندان اننست
۰ ۰ عم که به دندان»سر انگشت تسحیر دارم
ند از گریه دلم
۱۰ دیوان فرقتی
۹۴ تاکی جفا ازین دل مجنون منش کشم تا چند بار خاطر این بند روش کشیم خبار رهت بدیده خلد بسخت بین که من از راء ببسرگرفته خسود سرزنش کشسم
د: وصل دامنشت نگرفتم بسعی بخت
ی ایب
اکنون ز دست خویش بسی سرزنش کشم
۹۵ شب وصل تر میخواهم که در بر اشنا بندم گره بگشایماز زلف تابر پای صبا بندم .چنان شد استخوان پهلریم نرم از فشار عم که بر یکدیگرش پیرسته»چون بند قبا بندم زبس کزگریه شبها استیم میشود پر خون حریغان جمله پندارند من هر شب حنا بندم
ز رحمت چشم زحم هر سعاد تمند سا انرو
دیوان فرقتی +۱
۹۶ خویش را دست خوش آن سگ کو میخواهم باز خودرا بر افتاد؛ او میخواهصم نیست دلتنگی ما خود بجهان یکسر مو خحسویش را بسته آنموی بمو میخواهم دست از عشیق نداریم که او خونی ماست
دبت کوهکن وش ازو میخراهسم
عحب این است که ند خحواه حودم مبداند
گر هه داست که او را»به از او میخواهم
۷ رح عمت که در دل رسوا نسوشتهایم بک صتفحه زان رساله نه سیما نوشتهایم جون نام خحویش و نام تو یکجا نوشتهایم سوی نو صفحه بال گشوده است از وری
جون شرح حال خویش در انجا نوشتهایم
۱۴۲ دیوان فرقتی
از کلک ناخن»ان چه بر اعضاء نرشتهایم
۹۸
از ون دیده»بسکه نشیمن گرفتهام صد بار مابه چگر از تسن گرفتهام
با صصم»بسکه شیووه یناری سپردهام صد دوست در مسحصت دشسمن گرفتهام
چون شمع غرطه تا مژه در شعله خوردهام تاه نصب نشسیمن گ خن گسرفتهام
نازد بخاکساری من پیر میفروش چون لای حّم به میکده مسکن گرفتهام
تاکردهام شکاف تسن از تیغ او علاج
در جاک رنه نس تن کرفتهام
امعم ناب نازز روی تسر بر گرفت
خرن صد افستاب بگردن گرفتهام
۹۹ یی از باده مهر وفا تر سازماه من
اکیر باشد گناهی در وفا داری کناه من
۱۳ دیوان فرقتی
۰ عاث » نم ؟ که بد مست دعا شو چون دل ستوی ۱ ۱ ۳ شراب مسهر دارد لب ما مس ۲ ۱ حجو "م ترک استغنا که یحو د 1 رَ ۰ عدر - اه من بح ۰ خجون ز طرف کلاه او که مه را میکشد در خو ۱ ۱ ۱ ۱ کسی زیر فلک نیست از کج کلاه مم 4 ب داز تابه بود از بسیراری بر فلیک جون دانه بر ر
5 ۳ اسر بخت سیاه من
؟ رّ شد جناد باشد من و عشق جفا کفتی که تا باشد <
: ۱ ۱ پبناه من د بت د ناه اوعم و ۵ 1 ل . » ۱
و ه ۱
صل شس از تر دامنان تنها نشسیر همچر و ژُ سستن
گر شب خود تیره میخواهی شب دا ر
۰ : ۳0 ه , ه روز خود گر خرش نمیخواهی بروز ما نشین
۰ ۰ ی
گر باشم همان تنها نشبه 4 صد پرده مر د سی در پس كِ
۱۴ دیوان فرقتی
۱۰۱
خویش خود را ز چشم خود توانگر داشتن دامن نود را ز عکس جهره پر زر داشتن
تاز راز ما کسی واقفف نگردد واجبست
کس ز من باور ندارد درد آن کافر نهاد ای مسبمانان مسسلمانیست او را داشستن
ماازو محروم دل با او بلی در عیش عشق دشسمن ود را ازو باید نکوتر داشستن
اختر بی مهر چرن در اصل خود چشم بد است بد بود پس چشم نیکوئی بساختر داشت.
ای نگه باید بپزم وصل او داخحل شدد
باید انجا چشم را چجون حلقه بر در داشتن
7 هبجکه رخسار زرد من نه بیند روی دوست
ت
0 0 ت
اری اری عیب داند چشم بر زر داشتن
ز پیکان تو دلرا چون گره سخت است واکردن
دیوان فرفتی ۱۵
امانت داری یوب از مرکس نمی اید نشاید بوی یوسف همره باد صبا کردن چه شد پروانه را کف بال وا داری سینه گرمی
تو هم دستی برار ایدل که شد وفت دعاکردن
ز یک بوست توان تا حشر لذت برد کز آن لب
ز شیرینی لبسم را سالها نستو ان حدا! کردن
۱9۳ ای مشری خوبی راگل روی جر ماه تو حورشید کف پایی پر خار براه تسو
۱
دلها شکنی ای کل جود ب شک شزر
۷ ی
کی بست کسی طرفی از طرف کلاه تر
ریرد ر نگاهم خون در وفت تماشایش
باشد جر نگاه من هممرنگ نگاه نو
۱۶ دبوان فرقتی
یرنه بباروی خ ود مساز مسقابل
خرمن خر رشید را بکیل جه سنجی
جرخ بسی یسوسمان مسصر هنر را
دست بسریده است زین دو شکل ترنجی
۱۰۵
خصمست و صد جهان کین مائیم و تیغ آهی بستوان به تیغ اهمی بر هم زدن سپاهی
سر رشته دو عالم در دست عاشمان بود آن رشسته بساز بستند بر رشته نگاهی
دیدیم ماه نو را بنهاده شب کله کج کی دارد اسمان هم مسثل تور کج کلاهی
ببینند حلق سالی ده ماه بلکه اف]زون
این خسته جان بسالی یکره ند یبده ماهی
بر دامن شب من پیداست صبح محشر
چون لک سفیدی بر جامه سیاهی
دبوان فرقتی ۷
قدت ن دهد کام جه من شسبکته رائشی پبپوند بسه سروش نتوان کرد گیاهی شبها که , بستاریکی زلف نو رود گکل
/ وله امی یود راه نمائی
.ط سبرنوشتم خط یار بسودی
کل دوستی کی چنین خار بودی
۳ 3 بِأ]أ 3 او ى 3 ار ودی
۱۰۸ خنک انکه بود دل رازم حبت تو روزی
به سحبت تر روزی ز غم تو سینه سوزی
ز نسیم لطف بردم جو بهشت خرم و خوش
ز بهار وصل بودم جو چجمن قراخ روری
دم سرد مدعی را چه خبر ز گرمی ما
۱۰۹
ول وب سیللا بست پنداری
ز اشکم اوح گرد وزان هر اختری چشمم پر از ابست پنداری
بدل گر ارزوی نقش بسندم شویم از گریه هوس در سینه چود نعش در ابست پنداری
شد از حون خوردنم رسوایی از بیطافتی حاصل نسصیبم حاصل دلهای بیتابست پنداری
در آویزد بهر خس مضطرب هر لحظه از خونم
در اتش شعله همچون عرفه در ایست بنداری
بتلخی داده گر جان,کوهکن؛باور نمیدارم
بیاد لعل شیرین.در شکر.خوابست پنداری
۱۳۹ دیوان فرقتی
مشنوی در توحید (۱)
زهمسی بسهر تسبحیت از نور پاک دی لطل می را: سم 5
کی ماه را خشت ایوان خسم ازو گشسته دهمتمان رز کسممیاب ۱
درو ده ز یک دانسسه صسد افتاب
زمسین بسوس او مسیکند دم بسدم ببه فتوی او کته سی قیل و فال ۱ صو زد شق سخوبان حلال
مر ۰
۱۵۰ دیوان فرقتی
۸ سم خانه سازد 4 دا شاه را
دهد زاب او آیر رو ماه را
ازو بباهصمه پسردلی های تاک
چو مسستان ز شحنه شده دردناک ازو صد فرح مست و دیوان ه را
وزو رونسق خسلد میخانه را .هم یخانه رم بهشتی بناز
درو هر چسه خواهمی بسود غیر از مگ و نام مسیخانه او را ببس جهل
چ وگ نفتی مسیندار این حرف سهل جهانی جوم لک وفاپایدار
ناوت که ازاد: آن دار خسیالش مبرا ز لوث شم
درش رو گشاده چسودست کریم
و روزان سساط مر کهکشهان
جه درد تسه کساسه مسسیگسار دشس____نه بت خضای در او هار
دبوان فرقتی ۱۵۱
خسراج من جرج یک روزهاش
ساده بدخشان بدریوزهاش ز بس رنگ و بوم آن لطافت سبرشت
ز اب و گسل لالهاش سود خشت نسیمی کزان بسوم و بر مسیگذشت
تفافل نان از سحر مسیگذشت نسدیده دروغسم کس از بس سسرود
مسر از دل تاد امم زدود مستیم ان_درو زمره می پرست
چر فنیض سح کرده انجا نشست
همه ان شعکاران مهر ازمای
عورش نشینان ری : ای
ز وصس بتان شسادی انگیزتر ز اه شب من سح ۰ سح بر
جر ساعر ی سرت می جمله کون
۱۵۲ دبوان فرقتی
سسبکروح تنسراز سیم بسهشت چو رز بوده در آب می ریشه شان »۰ 9999۰۰( طتاسته در نه ده سسسشه شان
چ و تاوه کنند از دمی سرکشی
ز بس گشت راضی من از بهار ی شک وه دامن نگیرد ز خار
جسمن گشت مسجموعهای از سحاب
بسنفشه درو نتطه انس تخاب رسیده بگسل مزده آن بدن
که بسالیده بر وش صد پیرهن خاک ار فنتتد ساب بسرگ سید
شود نش ابسروی صوبان دید هواروی گل نازک انگونه کرد
که شد سرخ اندامش از باد سرد عبان غ نجه از شاشسار لطیف
دیوان فرقتی ۱۵۳
اگ در دل از ببس لبلش هست جور مسمه از دل کل توان کرد غعو
زک ینت از بس همسوافیض ناک
بط پسرزمسی گشت مر برگ تاک تسماشائیان را شارت دید
که از بس لطافت در اشیاء رسسید جهان گشت دیوار بستان رای
که ماع نگّردد بسان همسوای بکیفیت از بس مواشد قفرین
پپرازمی بروید کدو از زمسین
زر مسی ادسسی را سود اب وبسات
؟۱۵ دیوان فرقتی
سرشیله زان شکل داغی نمود
ببسروپسنبه ون پسنبه داع بود مگ داشت از گس رمی او نخس بر
که پرورده در آتشش شیشه گر ندیدند ی روی او چشسم جمع
ازو کی وچهای ببس ود تتاریی شسمع ز تسایر وص نش باه رقم
یسوط شعاعیست نال فتلم چسومی سرخ رو باشد آن می پرست
که مارا بگیرد سیک جام دست
ده ساقی آن حصسصم ازرم ر همان جام گلگون خحسون گرم را
کسه از کار ببس ختم ه از داد و ده
در آن خانه»کان ميبسود در ایام
را و ۰ شانه ر از ن راع
خوشا حصال ان مسی کش بسی حسد
که نفعش بسهمسایه خود رسد بدوران این بساده گسردون بشب
رونام مسورشید را زیر لب دهد پسنجه ون برلب جام بوس
ز عکسش شود پنجه تساج خسروس
کسسی را که معشوق سای بود
مسمه خسرمیهاش بسساقی بسوه
خوشامن که این مطلبم حاصل است تمکاره شرخی مرا قاتل است اداییاب جسون خاطر هموشمند
ز یره دلی کرده با صد فسون شبیخون زلفش دل سسسنگ ون
رعسونت نسهالی ز بان او جهان دل شکسته ز پسیدان او
رخش گسسته روزی ده افستاب
۳ سمکخواره نوس لع سر ۱ ت_ راب
۵۶ دیوان فرقتی
که پسیچیده ناف گل از رشک اوست
شراب از لبش حرف را در سسبو
سوصف جمالش تن تازه او
گا از نرگسش مست حون خحواره ای
سسبه مس از چشمش اواره ای
رخش گشته جام مسی لعسل فام
بدورش خحط سبز ون خحط جام ز مسی ون ز رخسار افشرده بسود
کف رنگ رخسار خود کرده بود شده ساعدش ز استین عکس یاب
چنان کز صسراصی فروغ شراب مرا باده از دست او حسوشتر است
گرم ساغری بخشد او در خور است دگ رامدم باس خن در نسبرد
فسلم پنجه در پنجه حرف کرد
ده سای آن آب آتش نسب
ز صای آن باد؛ خوش گوار
وان دیده جود درد در وی خحسمار بوصفش دهد کلیک جون صنفحه بوس
شود نقطه رنگین چو جشم خحروس گرفت از مش خشت ساقی و گفت
بگل روی خحورشید نستوان نسهفت ده سسبافقی آن مسهر انسجم لام
رای که جولن بود در تاک پباک کف موسوی بود ازو برگ تاک ای مصمه روشنی ممجهٍ سور
شده اری تاک ازو کسوه طور
۱۵۸ دبوان فرقتی
شس رای زرنگ بستان خوبتر
که خسورشید او را بود کساسه سر شسراسی جسو عشق بتان شعله ناک
شرابی چ وگل جام ازو جامه چاک ز کيفتيیش تاک سسپهوش سر
زده دست در دوش شم دگسر
۳ 5 م ۰ سسواریست مسی سور انگبخته
سسرعسسسم ز فلس تراکش اون-خته ازو عطق گسردد ببانگیزتر
چو اتش که اتش ند نیزتر
ده ساقی آن می که نی شور و شر
خمارش سود صسندل دردسر زبس یافت مستی ازین باده تاک
چمٌه حیزد ز جاب از اف تد بخاک بمرزی که بسوده زر این شراب
تن داده آتش حای سسحاب
که او مشود روسن از سر زدن
دیوان فرقتی ۱2۹
شسسران دیده بسزگش کند زرنگار
حجا سس کف را ببس خون بهار چو بسرگش شود در زمین عکس یاب
کف مرده در خاک گکردد خضاب
عروسیست گکوئی فکنده بر چو زلف بان حوشها تاک مر
نه بسرگیست کاویخت بانور یاب
و تعوید بر وش صد افتاب به سین طارمش را بسصد اب و تاب
که یک آسسمان است و صد آفتاب بر طارم انگور دارد نشست
ببوداشسترطالم مسی پسرست چنین است و این نسقطه واقم سود
کسه میخواره خورشید طالع بود
سوزد چسراغ کی تا نسرور بلاغ دل لاله اندر چ .
۱۰ دیوان فرقتی
بنفشه از ان سوگوار اوفتاد
که او بسند ببس راز مسادربساد
از ان غسنچه باشد مس میثه دزم
که پیچیده طومار خسونین بسهم اگرنسیست عم رحیلش بسهار
هم وا چ ود بسعزم سر بست بار ز غنچه چسوبسد مسحمل گل نشست
جسرسهای خحونین» موش نشست ز شنم اگر قسنچه صسبح دم
دماغی کند تسر دریسن بسزم حیسم بگرید مرگ من ابر مسفت ۱
بگسردد بببوی گلی بساد جفت
نماند بجا اتش از کاروان
دیوان فرقتی ۱۶۱
ز بس عزت مسردم ال نیست
به اهملیت مابباید گکریست مرا در جهان این فدر فرب هست
که دارد رد در بسرمی پسرست یسوط سفل مستمدیده در روزگار
جزگریه و یونم نیست کار
۳
ز کسریه شسود مر کسسی سرخ رو
بجز من که گشتم سیه روز ازو که با و حط اشک از دل ون سده
سسویدایسم از دیسده بسیرود شده همسمی سازم از صعفب سن تکیه گاه
بدیوار عم خحانه ود جو کاه
وجانم شود استان عدم
ز دیوار ایس حانه یک کاه کم
اکر ود زان دیده برگی ز تاک شسود مابه عیش این دردنتاک مسا زو شمه مر محرومیست
۱۶۲ دیوان فرقتی
ز سسیماب گکون چرخ ز نگار خورد
ز بس رنگ عم بست طمعم ز درد
شود سسبز مس اند بادام تسر ز ضعف است در اسستینم چ و شسمع
رگی چند ون رشسته شمم جمع زبس شعله یز است کاشانهام
در عانه ند بسال پسروانهام ولیکسن باین پیعر ناوان
شم پبای بند سسخن در جهان
بسسزنجیر ! نطعم وان داشست بند
گروهی ستم پسيشه ون جوریار
همه مسایه درد سر ون خسمار همه سر پسر از باد هممچو حباب
همه تن نشین هممچولای شراب همه هم مچو تسیغ ال در بدی
وود نفاق اول مربدی
دیوان فرقتی ۱۶۳
همه اج نی در نسن دوسستی چجو معشوق من دشمن دوستی همه روز گرمی» جر مهر سسپهر شده دشه زن»حمله از روی مهر مروت مگسر بخشد انصافشان
دهد هصممچرمسی سسینه صسافشان
برم شک.وه نزد سلیمان دمر
چ و فیض الیی کف او مدام
دل دشن و دوست را داده کسام بخصم تواگر هست»باید گریست
اگّر چه ترادر جهان خصم نیست تسوان دید از نیض صاحب دلی
ز اک درش گوهر مقبلی ود در کش آن سنان باند
جومژگان صوبان بسی دلیسند زبس جان شیرین در آن مضمر است
سان نس نیست گکوئی که نید نیشک است
۱۶۴ دیوان فرقتی
یگ یم ازان ۳ ۹ 5 هر ۹ ان
ز مسژگادن ار است حونریزتر
ز تسیغ تغافل بودتسیزتر
مسرب یوفای من آنرا بسدید
که بسی رن جش از من بدینسان بسرید چوان ابسرکز با از هم گسیخت
بسود تسابرین کهنه خم خشت خاک
فلی پیش جاهت !سر افکنده باد
جسهان»ی_ندگان و را ده اد
دیوان فرقتی ۱۶۵
مننوی )۲(
حکایت حاتم راوی افسانة اراب جسود
پرده ز رخسار معانی گشود 5 نت کزاعرابت یکی کاروان
بودپسی سود بسهر سو دواد شد بدد فاله را ره زیعاد
پپای ود از جاده بسیرون نهاد سود شسبی تسیره چ ایام همجر
تنسیرکی اندوخته از شام هم جر سره شبی سود قطم ر کم درو
که پسیسی شده انجم درو
۱۶۶ دبوان فرقتی
راه نمیبرد بشمم و چام دی ده سسوی گریه و دل وی داغ
مسردم آن قسافله تسساصبحگاه گرم تکایو شده جویای راه
نسور و سر زد ز سسحرگاهشان خضر کم شضد بسلد راهن
روضهای امد بنظر فیض ناک با و درش ساخته از نور پاک
رو ضه انباشته فیض اندرو همچ و در فیض درش خنده او
جسانب آن کعبه < ود امدند بسردرآن روضه نف رود آمدند
پسیری از آن غافله داننای راز کرد بسسران وم در راز بسس از
گفت که این روضه مکان عطاست تسربت صانتم شسه ال سسخاست
قافله سار کسریمان دهعر انکه بد او بسحرو کریمان چو نهر
بباعث سرسبزی گ زار جود
مسایه مسنگامه بسسازار سود
دیوان فرفتی ۱۶۷
م__هر رحش الق دزات سود باد دمسش عیسی امرات جود ود ول بر رخ امل سوال از تسه دل خنده زنان ببسی مسلال ۰ ن کف ؟ ۱ ۱ وس کف .کل ببود کش کان زر دادی ازین کف به کف دیگکره ۱ ی کس نشدی از کسرمش تسنگدل ود جوه کال و نه جوکاد سنکدل
در کرمش رم تسستاضانبود
۱ بخل صفت در همه جانافبول ۱ ی د. زو وی رس انم نهاد
پس ز ی طعن زبان بسرگشاد
۱۶۸ دبوان فرقتی
گفت یکی فافله بر وان تو
گنفت که ای قبله ارباب جود مال مرازینت ضصوان مسیکنی
سود سمال دگران میکنی شب هم مه شب در عسم واندیشه بود
زان کسرمش شک وه گری پسيشه سود روح سس خاپيشه همان یره شب
ود دل ازرده جسو شخص عسرب داشت عس دای همه شب فالبش
سود شب اول گسور ان بش
صسپح که حور جون علم نیزه دار
دیوان فرقتی ۱۶۹
قافله کشتند مه یا تسمام
تناسسوی متصد بگشایند گام صاس جسمازه شده سی قرار
ی شستری کرده دلش زیر بار ناکه ازان دشت یکی تیره گرد
جاست که رخسارء مه تسیره کرد چن قسدری بسیشتر امد غتبار
بسرشستری سود جوانی سسوار ببس ودب بازوی سس خا گس ترش
بسسته زمام سر دیگرش سوه تنسی ک وه کشی کار او ٩ ۱ روی زمسسین بسار او نازه جوان چشم بسران شعه ماند
ناه بسه نزدیکی آن روضته راند بای شر بست وزسرپسای کرد
بر در ان روصه دمی جای کرد کشت و قارع ز طواف و سجود
رفت سوی قوم و زان بر گشود گنفت یکی از خدم حصاتمم
زن-ده بسه لطف و کرم خجصاتمم
۱۷۰ دبوان فرفتی
دوش دمسسی چسهره نمودم بسخواب
کن وان کشسیزم تین ینت ۳ فلان وم ز یل عرب
هر تسسجارب شده گرم طسلب
از کرمم لت از پتحتا ان روزی یک شام ز مسا خسواسستند
بیسود چومهمانی ان فیس رم فرضص یک شستر از فافله کردیم فقرض
هست کسرم امن و من فرض دار زود برو مطلب هو بت اش از
فصن و اسر ان کون کرد زنسدگی خسویش فسراموش کرد
رو ؛ وی تربت انم نهاد
دبوان فرقتی ۱۷
مره ولی زنت ده بسه اسس م کیرم
مرفد توب ود طسلسم کسرم سسر وش ازین راح بسود روح تسو
ام اروام بود روح تو مس رکه کم را بسحمایت کشد
مقطعات
قطعه یکم
اه فا عیبسی اطبارا خسضر انار
۵ دباری که نو
۱۷۲ دیوان فرقتی
فلمت زان دو زبانیست که بر دشمن و دوست
همرنی پشه نهان در ننظر شیر نر است در دواتت ز سسیاهی بودابریشم
گیسوی حور مسرکب بسواد بصرست صاحبا گرچه در ایام جهانداری ت و
نرگس لاله رخان کارگه شور و شر است لیک از ضابطه عصدل جهان ارایت
فتنه مشغول برانداختن فتنه گراست بسکه کشته است در ایام تو ظالم مظلرم
بسکه میلت به بر افتادن اربات شراست سسنگ خارا که بر آئینه تحکم میکرد
ایین زمان جر کش کارگه شيشه گر است انچه آید ز توناید ز وزسران دگر
علم مرسی نتوان گفت چو علم حضر است اصفا عسرض کنم قصه اربایی خویش ۱
که از ان مستعتم صد دوده یک ضرر است بخت بدت کرده سالک املاک حرام
در دو موضع که در آن خطبه بنام عمر است
- از اینجا به بعد در نسخه دانشگاه تیامده است
دیوان فرقتی ۱۷۳
دل ون شدهای اربات ده عشرت بود
روزگاریست که در مزرعم برزگر است اسمان کرد بسجام من و در کام عدو ۱
ز مرو تریاک در حقه نفم و ضرر است رسخت در دامن خصم من و در دامن من
مرگل و خار که در باغچه خیر و شر است میکنم نامه صفت جامه ز کاغد پس ازین
بسکه هر لحظه براتی بنظر جلره گر است دادن مال وجوهات بسدستار چه ولی
دادن جرم مرق چون بداز بند بستر است شده نزدیک که از شرکت ارباب مرق
هم مگر لطف تو زین ورطه خلاصیم دهد
۱۷ دیوان فرقتی
مقطعات
قطعه دوم
ز لوح سینه محمود شسته نام ایاز
۳ سِ اگرزنغهه داود کس خضبر پسرسد
صسریر کسلک تسو دردم بسراورد آواز اگر ضمیر تو پرتو به کاینات دهد
درون یه عارف نهان نماند راز ببسنام من فزلی طفت طبع وفادت
که نزد نکته شناسان زند دم از اعجاز اگر جواب نگفتم نگیر خورده که هست میان اسمانامت در مسیان روف
نجست حرف ز حرو : نجست ان ممتاز ز انسقلاب ردیف کسمان بسرون ایند
چ و گشت اعد حرنفهای آن انباز
دبوان فرقتی ۱۷۵
مسراازین عدد حرفهای جزو و کلش
ز نام ادم و حسواکند حکایت باز ازین دقبقه عیان شد که زاید از طبعت
بسی لطیف ز انسجام کار تا آغاز چو افتاب بود روشن اینکه طبع چو شب
کند ز پنبه خورشید در جهان آبراز مسراست طبع روان لیک نام نیست بلند
چگونه اب رود از نیب سسوی فراز وگرنه شاهد عدلند به مار من
اکابر مس مدان و افاضل شسیراز ز ی تسمیزی باران فغان که نشناسد
ز نکهت گل نشکفته بوی سیر و پیاز بگفتی که ندارد اد اگّر بالفرض
سسیاه روی نبودی حسود حیلت ساز ف ضلیتش همه مشتی ز ف ضله اسا هست
ببفضل شسهره بد ستار پهن و ریش دراز ز سال اندک و ریش خفیف خود سبکم
وگرنه نیست کسی مثل من سخن پرداز ممیزی چو تر در عرصه عجب دارم
۱۷۶ دیوان فرقتی
قطعه سیم قاضی اران مرا گر میرزا تریاک خحواند از خر اران مکش رنجش که در افواه هست
حرف مشهرری که میباشد دیت بر عاقله
قطعه چهارم
ای انکه هر زمان بسر خوان طبع خویش
ارواح راز ره ان میهمان کنی از فیض حنفظ کردن اشعار خویشتن
دلهای نگ را چمن و بوستان کنی از بهر رام کردن شسیرین لباد نطق
در بیستون فکر وی گر مکان کنی بر روی دشت صفحه بین السطور و سطر
صد جوی شیر و شکر»بهر سو رواد کنی
دیوان فرقتی ۱۷۷
هستی توگلین چمن طبع و هر سحر
گلهای تازه زینت این بوستان کنی زین شاعران نه ای که بگاه سخنوری
اخذ معانی از سخن دیگران کنی انی که گاه فیض ز مسجموعه ف]ضا ون اوری بزیوبتان سخن ز عرش
دوش پسیمران سسخن»نردبان کنی
از بسهر آنکه سرخی دیوان ازان کنی طوفان نسوح کش تیت از جسان می برد
گر لنگر سنفینه ز معنی گران کنی آن ساحری که گرم شوی چون به هجو خصم
وز اژدر فسلم»اتش فشان نی بیرروی صفحه از الف و نطتهای حرف
در چشم خحصم شعله و اخگر عبان کنی گفتم : نخاآصی بکف آور ز بسهر مسن
تسا در زمانه.شسسعر مرا داستان کنی این بود مسطلب دگرم کزره تمیز
شعر مرا بسداغ قسبولت نان کنی
۱۷۸ دیوان فرقتی
ِ ۲ ۳
گسفتی که من به عجب ترا ازمودهام از خسواهش گدا ز چبه رو سر گران کنی
کردی ز بحر طبم»سه در»زیب گوش من کسز انستخاب طسیع مرا امتحان کنی
هر در از ان چو هست به از دیگری سزد دانی که دیده خیره شود در تمیز گل مرگه نظاره جمن و بوستان کنی
چون گلفروش گلشن طبعی ز روی لطف هر روز سر سیپهر فصاحت مکاد کنی
تاهست بحرطبع ز درهای طبع خرید
دیوان فرقتی ۱۷۵
فی المقطعات این قطعه اثر صادق بیک نقاش است که در جواب فر قتی گفته است
ای انکه از چکیدن طبع سلیم خویش هر لحظه گوش بحر سخن را گران کنی
سازی نخست پایه فلک راز طبع حویش هر عسروج فکر سخن نردبان کنی
زیبد تراکه بر سر خوان سخنوری صد خسرو و هزار چون او میهماد کنی
پبران جو تیر از گل کاغذ شوداگر
گیرد چر چرخ بیضه خورشید زیر پر مرغ سخن چجو طایر عرش آشیان کنی
جیب ف لک چر دامن ایام پر شرد کلک سحاب بیشه»چو گوهر فشان کنی
دیوان فرقتی ۱۸۰
د نکرده است ار از دست سسو. ۱ ۱ 5 ۲ همان کنی ۱ ۱ نثَ ۳ ۵ ۱ ۱ 0 . خامه»ءپرده فروش جون لنظ 0 عجب مرا امتحان کنی كِ چپ مر دو 1 ۱ 0 مالک شعرم گمان ک: نشسینا بساط ۱ 5 ک اب س زمین ز اسمان 0 : ماند بدانکه فرش زمین کنی 0 اشبان کنی 5 ۱ باشد چنانکه گر ۱ 7 و ۰ 0 ۱ نت 5 ماد د ان 0 زین گفت وگو مباد بمن دلگران کنی رد 5 ۱ گهر در جهان کنی الاراده دل درد ۱۳ 5 0 به تقصیر آن کنی ۱ ۱ 5 مت مباد حمل : در ؛ 4 سه عفب اوردهام به در سفتهای دو در
مباد که دل شادمان کنی مت د از سمتنش مس
دیوان فرقتی ۱۸۱
(سلمی» بخوان که روی توجه بران کنی ور مایلی به رزم رسپاهی؛»م نا سبست
گر رای رزم مسسلخ تیغ وکمان کنی شسربی نکوست گر قدح عیشت ارزوست
کزنون ناز دست به رطل گران کنی نسبت به رسم لفظءترابی. خوشست لیک
دانم که از تسلافی شرکت زیان کنی اکنون در اخحتیار تخلص رضاتراست
شاهد بر انسچه باشد دلخواهت آن کنی
پایان قطعات
۱۸۲ دیوان فرقتی
ما ماو ده موی موجه یه ۵ ۰۱۳
۳( آن ار که گاه روی دوش استاده است گاهی گویاگهی خموش استاده است در کسوچه غسم دایم از آن خحاموشم کان شاهد بدگمان بگوش استاده است
او اد وا و و هت
(۳(
او وا ها و ها «مت «یه وم
وصلت دایم ۳ بوالهوس نتوان دیل آن گکل نه مراد ار و حخس نتوان دسد
ازرده رز داش سود حکتان عسیرم
جوا و دا و دا
امبد ز غمزه تسو در ون گکردد
در بسزم توافتاب ببیرون گردد از خط تسوگشست حسنت افزون»آری
در فصل بهارروز اف]زون گردد
اج ما ۱ یت ۲ 7
۷( بی درد که از ضم تس دلشاد سباد دارد ببس مسبت دل ود را شاد گر راست ببود که غیر دارد عم یسار دردا که ضم او بسه غعریبی افتاد
تاه وه
۱۸۲ دیوان فرقتی
ماج وا و وا تا و یه بت و
۹( دانْی ز جه روی عاشق دور اندیش اول ک ند از دام فراواد تن حویش ز انروی که دانسسته که دارد در پسیش روزی که بصد چشم بگرید بر خویش (م) (۱۰) در وادی شسوفت که دمسی ناسایم بر دوش هم واست کم ره فرسايم ممراه صممی دود بسزیر قسدمم
چون سای بسال مسرغ نسفش پایم
تا اج ۰۲9 و و و و
آتش بازیست عشمبازی ایدل یکدم جو شوی غافل ازو سرختهام
اواج ۱ ود هت موی جوا تیه دوه
(۱۲( کی بود ای گل کز تو نبردم به فان دایم ز تو اتشم چرگل بود به جان از بسکه به جامه چاک کردم بی تسر یک جیب چو غنچه دارم و صد دام ن
مات هی صوه دوه دوب دوه
(۱۳ از دی ده در فنسراق تس رسیده من شد گکوشه نشین» نگاه در دیده من بیابخت دل شکسته از بس که نشست همچون دل من شکسته شد دیده من
عبت موی وه دوه ید وه
پایان رباعیات
۱۸۶ دیوان فرقتی
دوبیتیها ۱ قکنده ممجو یال تو در بدر ما را ز وصسل روی توه نون ادم از ببهشتم دور
سل < وت یف اوه
ز بس لطافت سیبی است ان ذفن گویی که نارسیده به پیش لب توگردد اب
ها و و او سا
دبوان فرقتی ۱۸۷
برخجیزداکراه بسهم دستی عیرت جان در تن پروان؛ جان باز توانسوخت
واه 1 و و و و و وتا ناوج ۷ ون
ز شوق لعل تو گل با لبی و صد خنده است اگرنه عمر عزیز سنست وصل رخحت
پس از چه وصل تو چون عمر من نباشد است
ر
تاد وا واه عج وه ی یه یه
دم نظاره او ببهترین اوات است می ار چه لعل فبا باشد از نجاسات است
ما اد ۲۵ ود و یه دوه «وه
خرمن بختم ز باد بی نیازی پاک شد
نخم عیشم نقطةٌ سهو بیاض خاک شد تا قيامت تخم عیش مانخواهد سیر گشت
دانه مااز فراموشان زیر اک شد
ماه و۰۲ وا و و
۱۸۸ دیوان فرقتی
۷ عشق تو فصر هستی مابی اساس کرد عکس رخ تس واینه را روسناس کرد
چشم چ وگل شکفتگیای در لباس کرد
یوج اه« "وت
بوقت گریهام همرگاه او پیش نظر باشد
به تقریب حجابم استین بر چشم تر باشد بروز مجر گرمی پ پیش بینم با خیال او
بلی حورشید در روز قیامت گرمتر بساشد
ما دا ود وا و و بو دا دوت ۱
, ِ . 1 نما ود سرح ان ماه دیستان ند د در سهستبسروی همه جهاد تلد
که از خس مسژهام بسلبل اشسیان بندد
مه مایت م۱ عو صو وه و ۰« و9
6+ - ماه بوستان
دیوان فرقتی ٩ ۱۸
خداتوراومسراه ردو را نگهدارد
دسو راز درد مرا از دوا نگ هدارد ز دش منی رسد اسیب ار چه مردم را
۰ ا- 5 ك
۱۱
۱ ی هك ۰ 1 د کل که هنوز حوابد یده امده بود
کته تنمام. باد دش بربود بیچاره بسی امسید در اطر داشت
امد دراز و عمر کسوتاه جسه سود
سر زلفسمن سایش نخواهم زیب بالایش ک ۳
۱ که دارد همچوٍ من هر حلقه چشمی بر سراپایش
چو هر نظاره رشکی داشت لازم با خیال او به بستم چشم را و صرفه بردم از تماشایش
۱۳ دو زلف او که فراوان بود دل و دینء 4 ۳۳ ۳ سس
همزار نافه چین خرشه جین هر چینش
۱۹۰ دیوان فرقتی
۰ ۳ 2 ود برد یج کس ز ره او را
ماو ها چا و و وی و و ت 9 ت
جو مار گنج نشیند فتیله بر سر داغ
مگ زداغ زنی حسلفه باز بر در داع
لب ۲ ۱ یه ره توص
م۲ واه ها و و اب و
چر شمع کشته خیزد دود کرم از هر سر مویم اگر چون دیده از گفتار من خون میچکد شاید
که حرف دوری او از زبان دیده میگویم
دیوان فرقتی ۱۹۱
۱ چراع خلت حاد وسسن از محبت توست ۲
مج باب وی ۱ یه توب ره
ماو وا چا و و و هه یت توت وه
۹ دبوان فرقتی
۵ شعله شسمع که کاشانه به کاشانه رود ببه طلبکاری پروانه بهر خانه رود
وراد و۲ ۰۲۵ و ها و و و ی وت تاو 9 وی
بسکه در صحرا از آب چشم من گرداب شد
گرد باد از حسرت چشم ترم گرداب شد
ولا ولا وا ها مرو و وه
تاد واه ود و و وا و و با . 0 ك
میتراود شعله از بام و در کاشانهام
اب باب او مر و هت «
گره چون غنچه بر دل زان مه نا مهربان دارم که دارم هر چه در دل از وفایش بر زبان دارم
ماید ۵ ود و ص ی دم ره ها دوه
برما هر انچه میرود از خری یار ماست مت بهبیوفایی ایام بسستهاس
ز بی تابی اگر اهمی کشیدم سر کشید از من ۱۳ ز ضعف بر دل من زان شکست افتاده
ده و جرا وت وه
پایان اببات پرا کنده
۱۹ دبوان فرقتی
در لغز
۱ آن چیست که از تسازی و ز فارسی آن حرفین نخستین چو به ترکیب دراید تازیش بصد برگ و نوا چون گل صد برگ اراستته از شام تخیل ببر ایند حرفین آخیرش جوبه ترتیب نسخستین
عا وا داد عه مه موه وه ده اوه
و دج و وه وه
دیوان فرقتی ۱۹۵
ی
سه قطعه در ماده تاریخ ۱
موه بستتانب حکسمت وردین یک گکلش نشکنفته از گلزار دهسر
۳ ) 0
کشت کردون (چشیم من بی تور شلد )
( ۱۰۰۵ هری ا
شکر خدا که اصف کاشان تمام کرد بافی که هست عرص او جای خوشدلی اب خضر که از نم سرچشم؛ کفش یراب گشت سبزه صحرای خوشدلی ماتم رسیدگان زمانش بسجای دست بر سر زنند دسته گلهای خوشدلی در فکر بودم از پی تاریخ عقل گفت تاریخ او بسجری زماء وای خوشدلی (۱۰۱۶ هقی ۳ دا مسسجدی که جرخ بسرین صس او رود از ره تسعظیم مس جدی زک مال رتبه سود معبد خضر وس جده گاه کليم مس جدی ک زک مال فیض برد رشک بسروی متام ابسراهمسیم شد چواین خانه خدای تسمام از فتوحات کسردگار رسیم گس نفتمشهممنزل دای کریم »
(۱۰۱۲ هه ق)
دیوان فرقتی
۱۹۷
پارهای لغات و کلمات مشکله و معانی آنها
یی
۱ آب خضر آب زندگانی -ابی که عمر جاویدان آورد.
گوارای کوثر در بهشت برین که گفته شده ساقی آن حضرت علی (ع) است. الف
اعتدال -مانه حال شدن -راست شدن - برابر شدن میانه روی.
اقتضا در خور و مناسب بودن -مطالبة کردن و گرفتن بدهی کسی را.
احرار ازادگان جمع حر
امل -امید ارزو
الحان آهنگها _ اوازها
افعی -یک نوع مار
اکسیر - جوهری که ماهیت جسم را تغییر دهد -مجازاً هر چیز کمیاب را نیز
گویند. ابلیس نا امید شده از حمت خحلدا. نام شیطان
الم - درد -رنح.
اطوار - نوعها - طریقهها - روشها - جمع طور.
افو اه دهانها -داروهای خوشبو.
اخگر - آتش پارة آتش - تکة هیزم یا
زغال افروخته.
س
بیاض - سفیدی - سفید.
بحر - دریا
بحر متقارب یکی از بحرهای شمر فارسی باده - شراب - می - هر نوشابهای که
نوشیدن آن مستی بیاورد.
بقعه -قطعه از زمین -زمین ممتاز -زمین
محدود که در آن یکی از ائمه دفن شده
باشد خانقاه - صومعه.
بروج - جمع برج -ماهها
بقم درختی است بلند و تنومند.
برگهایش مانند برگ بادام گلهایش ریز نمر آن گرد و سرخ رنگ جهت رنگرزی.
برق لمع دیحشش بسیار درخشاد.
باد صرصر -باد تند -باد شدید -باد
۱۹۸
سرد سد ید.
بیت احزران _خانه غم و اندوه خانهای که در آن غم و غصه باشد.
بادبان پردهای که در کشتی بادی نصب کنند برای استناده از فوه وزش باد جهت حرکت دادن کشتی.
بندار - سرمایه دار صاحب باع.
بهل کلمه امر از مصدر هلیدن یعنی بگذار -کسی که بدهی خود را پرداحته .یا حساب خود را واریز کرده.
بالنده -نمود کننده -بزرگ شده.
بط مرغابی -اردک - پرندهای که در آب شنا کند.
بین السطور بین سطرها
اس
پریوش -مانند پری -پری روی -پری پیکر - پری فش هم گفته شده است.
اس
تسلی - خرسندی یافتن -بی غمی -بی اند وهی.
تاک -مو -درخحت انگور.
تعقل - هورش و خرد پیدا کردد.
تحفه ارمغان هد به.
تعویذ -پناه دادن - در پناه اوردن حفظ کردن کسی -دعاهایی که بر کاغد
نویسند بر گردن با بازو بندند.
دیوان فرقتی
تراود - تراویدن - چکیدن ترشح کردد.
توتیا - سرمه.
ترنجی ترنج - چین و شکن.
تموز -تابستان -موسم گرما -نام یکی از ماههای رومی -ماه هفتم بین حزیران و
آت.
تغافا خود را به عغفلت زدن جرد ز« ر ؛ 9 سم
پرشی کردن -غفلت ورزیدد.
تاوه - تا به - ظرفی که در ان چیزی را تیهو پرندهای است شببه کیک اما از ان کو چکتر و در زیر سینهاش خالهای سیهرنگ دارد.
تعظیم - بزرگ کردن - بزرگ داشتن - احترام کردد -کرنش کردن -سر فرود اوردن پیش کسی برسم احترام
ث
نمر - میوه -بر -بار درخت.
۱
جبرئیل - یکی از فرشتگان - فرشته حامل وحی - فرشتهای که وحی را به پیامبر (ص) تازل کرد.
جمازه دشتر تندرو شتاننده دونده.
جرام -جرمها .دست و پای انسان
دیوان فرقتی
آلو دند وبه یععتوب دادند.
جرعه آن مقدار آب يا مایم دیگر که
بیک دفعه و یک دم اشامیده شود.
ثم ۱
چنگ پنجه انسان -نام یکی از الات
ح ۱
حشر گرد کردن مردم -برانگیختن.
حرمان -بی بهره بودن -بی روزی -
نومیدی.
حور - سمبه جشمان کسانی که دارای
چشمان زیبا هستند -زن زیبای بهشتی. الت جنگ از قبیل شمشیر و
حنجر و سر نیزه.
حیذا جه نیکو و -رهی -
ح
خصم -دشمن -منازع.
خم - ظرف سفالی بزرگ که در آن آب
یا سرکه یا شراب یا چیز دیگر بریزند.
خحطه بار؛ زمین -زمینی که برای
ساختن خانه و منزل دور ان حرط
بکشند -زمین محدود شهر بزرگ. خلد -بهشت. -
خرابات میکده ۳ مبخانه.
و
۱۹۹
شراب را در انجا بگذارند - جائی که شراب اندازند. میکده خمکده.
خلف -عمّب -پس -پشت سر خحلاف کردن وعده _وفا نکردن بو عده. خمار -می فروش . شراب فروش. خحیل گرو اسان گروه سواأ ران - دودمان - طایفه.
خیل عذابی گروه مسئول عذاب - گروه عداب کننده.
خطا -ناراست و نادرست گنای که از روی عمد نباشد
خدنگ - چوبی سخت و محکم که از آن تبر و سزه و زین اسب مساختهاند. خنگ اسب سفید اسب ابلق. خرام رفتار اهسته از روی ناز و وقار و زیبائی -مزده -شادمانی -مهمانی. خلد دوام -بقاء خلد برین - بهست برین.
خحضر نام پیامبری که در کتب و داستانها امده است و گوبند مصاحب حضرت مرسی (ع) بوده و اب حیات توشیده و عمر جاودانی یاقته است. خضاأب - انچه موی سر و صورت یا
۵
۳۰۰
دمر - روزگار - عصر زمان -روزگار بی پایان.
دون -پائین - فرود - پست - خسیس - سفله و فرومایه.
دم عیسی -نفس عیسی -به معنای زنده کننده.
دیت -دیه خون بها.
دریوره گدایی گدایی در خانهها. دژم - افسرده اندوهگین - خشمگین - آشفته -رنجور دلتنگ.
درد کشان -کسی که درد شراب را بخورد آنکه ته نشین شراب را بخورد. ذ
دائقه جشائی -یکی از حواس پنجگانه.
دوالفقار نام رز مس( حضرت علی (ع
را
راتبه دائم - ثابت -برقرار - وظیفه - مستمری -مونث راتب.
رطل - مقیاس مقیاس وزن مایعات برابر دوازده او قیه یا ۸۴ مثقال بیمانه و پباله شراب.
رعنا خحوش قد و فامت و زیبا خود بین و حود ارا.
روصه - با گلستان. گلزار _ کلمات 5
دبوان فرقتی
اشعاری که در سوگواری بالای منبر می خوانند مأخود از نام کتاب روضة الشهدا تألیف ملا حسین کاشفی «معاصر سلطان حسین بایقرا» راجم به غزوه کربلا است که در روزهای سوگواری بالای منبر خوانند.
زار - رشتهای که کشیشان بکمر خود میبندند؛ نوار یا گردنبندی که نصاری با صلیب کوچکی بگردن خود اویزان زهاد - جمع زاهد - پارسا - پرهیزگار - کسی که ترک دنیا گوید و به عبادت مشغول شود - تنگ خو.
زهره - شکوفه -یکدانه -ناهید ( ونوس یکی از سیارات که نزدیکترین آنها به زمین است کمی کوچکتر از زمین است و آنرا مطربه زمین گویند.
زبون _خوار زیر دست -بیچاره . عاجز
ناتواد.
س
سلیم سالم درست - بی غیت -. ر هیده از افات.
سسهر فراموش کردن غفلت و
دیوان فرقتی
فراموشی سنگ برقان - ص ٩.
سپهر اسمان -فلک - طبیعت. ۳۹ پیاله شرابخوری. سمور جانوری است شبیه روباه و کوچکتر از روباه رنگش سرخ مایل به سیاهی -به جهت پرستش شعار میکنند. سکان -دنباله کشتی - سامعه -گوش -قوه يا الت شنوایی. سراب - شورهزار بی اب که در تابش آفتاب از دور اب به نظر میرسد. سماء -اسمان -سقّف خانه سقف هر چیزی. ساقی آب دهنده کسی که آب یا شراب بدیگری میدهد. سافی کوثر _ حضرت علی علیه السلام. سحات -ابر. سیماب - جیوه -زیبق. سرشک قطره اشک - شراره آتش سموم -باد گرم -باد زمر اگین سیما -روی چهره -پیشانی. سرای سپنح - خانه.
س شرار - جمع شرر - جرفه انچه که از
آتش بهرا میپرد.
شمایل - جمع شمیله -طیع - سرشت. شحنه - داروغه - پلیس پاسبان و نگهبان شهر.
شحر درحت.
شجر طور - درختی که حضرت موسی (ع) در وادی ایمن تجلی انوار حق را بر
آن مشاهده کرد.
شاهد -گواه - حاضر -کسی که امری یا واقعهایرا به چشم حود دیده باشد محبوت و معشوق هم گویند.
شید -روشنایی -نور افتاب.
شاخ بعم -شاخ درحت بعم که درختی است بلند و تنومند؛ برگهایش مانند برگهای بادام.
ص
صغار - جمع صغیر - خردی -کوچکی - خواری -مدلت.
صید شکار کردن -شکار - انچه شکار
صفیر .سوت -سافوت -شخول -بانگ اواز مرغ.
صور اسرافیل -شیپور اسرافیل که روز رستاخیز در آن دمند و مردگان زسده
سوه ند . زر
صنم -بت ثغ -یغ -شمن.
صبا بادی که از سمت شرق وزد -باد
پرس.
ص
ضمیر - اندرود. -باطن انساد.
ضیاء -نور -روشناتی.
۱
سرزنش کردد.
طرر کوه طور محل عادت
طرفه چیز تازه ر نو - خحوش ایند - شگفت اور سخن تغز. طایر - بر نده
طنبور یکی از الات موسیقی دارای دا سته دراز و کاسه کو جک شبیه سه تار ط
ظفر - پیروزی یافتن - دست یافتن -
عرش تحت -سریر خیمه -ساییان -
دبوان فرقتی
پیدا شوند ه.
عاصی -نافرمان سرکش -گناهکار. عدو -دشمن.
عود _ جوت -شاخهای که از درخت
بریده شده باشد -نوعی الت موسیقی.
عرات کلاع - زاع. ۱ عایت -پایاد نهایت -دورترین و اخرین سل .
غرطه اشاره با چشم و ابرو -ناز -
کرشمه. فرو رفتن در آب
عبن _ خدعه کردن و جیره شدن در معامله - فریت دادن کسی در خرید و فروش.
ف
فیاض - جوی يا چشمه پر آب - مرد بسیار بخشنده جوانمرد.
فیض اب بسیار - چیز بسیار.
دیوان فرقتی
فلونیا -نوعی مواد مخدر.
فصاحت -روان بودن سخن -تیز زبانی زبان اوری - در اصطلاح بدیع : خالی بود کلام از ضعف تالیف و تنافز و تعقید لفظی و معنوی.
فترح - پیروزیها گشایش.
فتراک -تسمه یا چرم باریکی که عقب زين اسب میآویزند و با ان چیزی به ترک می بندند.
فدک -باغ منسرب به حضرت زهر (س) -باع بهشت.
فگار - ازرده - خسته -وامانده -رنجور - زحمدار.
فارغ بال -اسوده خاطر - آسوده دل.
ف
فضا - حکم کردن ادا کردن -روا کردن - تقد یر - الهی حکم الاهی که در مو رد نندگان جاری شو د.
قدر - فرمان الهی - سرنوشت -انچه خداوند برای بندگان حود معدر نموده. قارون - نام مردی از بنی اسرائیل در زماد حضرت موسی که گفتهاند چهل خانه گنج داشت و به نفرین حصرت م با کنحهای حود برمین فرورفت.
فتیل مفترل -کشته شده (زن يا مرد).
۳۳
قرب -نزدیک -نزدیکی - خحلاف بعد. قدسیان - فرشتگان ملائکه.
قحط _باز ایستادن باران حشکسالی - نایابی خوار و بار.
ک
کبار -بزرگ -بسیار بزرگ.
کان - معدن - مرکز و مکان احجار و فلزات.
کری خرابات - شرابخانه -مقام عبودیت را"
کمانچه -نوعی الت موسبقی.
کلک قلم .نی قلم
کرکب -ستاره.
کو ثر نام نهری است در بهست. نظامی کسی که کره ۴ بخاطر عشق کیمیا - ماخوذ از یونانی نبه معنی احتللاط و امتزاج - در اصطلاح فد ما مادهای که بتو ال مس ۳ یه واه تبدیل کرد.
کاهل - پیر - سست و ناتوال - تنبل -
کعبتین - دو تاس که در بازی نرد بکار مرو د.
کلیم - هم سخن - هم صحبت - لب حضصرت مو 2
گ
گردون چرخ -هر چه دور خود یا گرد محو ری بچرخد به معنی اسماد نیز امده است.
ل
لامع -درخشان درخشنده.
لکه پیس -داغ و خال اثری که از چربی با کثافت يا مواد رنگین در روی لباس. محنت -بلا - آزار اندوه - آزمایش. متاع _کالا اسیات -و سامان - انجه از ان سود و قایده برند.
مضراب -الت کوچک فلزی که با ان تار مقام -افقامت کردن ارام گرفتن -جای افامت حای ایستادن -رتبه -پایه حایگاه.
مر حه _ واحد مرح یی شد سر یی ز ٍ ف یت تا
کر هه ات.
مغبچه - فرزند مغ - پسر کسی که در مبکدهها حد مت کند.
مسطر -مقوایی که بر ان بجای سطرها ریسمان دوحته است و کاتباد آنرا زیر ورق گذارند ۲ -خط کش.
معزول از کار بر کنار شده -بیکار و
دیوان فرقتی
مفقلس - نادار -بی جیز - تهید ست. مصلا - مصلی - جای نماز خواندن - حای خواندننماز در خارج از شهر. مصاف جای صف بستن -میدان مقبل - صاحب افبال خوش بخت - اینده -رو اورنده.
مضمر - پوشیده و پنهان نهان داشته. مرقد خوایگا ارامگاه.
ملول افسروده -اندوهگین
مستقط الراس - جای تولد.
محزون اندوهگین -اندوهناک. ملک - فرشته سروش - امشاسیند. مخمور خمار الوده.
مقراض - قیچی.
نیسان ماه هفتم از ماههای سریانی ماه دوم از فصل بهار
تس
نار - آتش.
نفای - دورویی -دورویی کردد.
ناسور -زخمی که آب کشیده و چرک و ورم کرده باشد.
نکهت -بوی خرش.
نعل در آتش - قطعهای آهن که به سم
سس
ستور بندند در آتش اندازند برای
دیوان فرقتی
جلوگیری از چشم زخم.
نوید مزده خبر خحوش.
ناوک -تیری که با کمان انداخته شود
5
ولاء دوستی -محبت رابت - خحویشی -یاری - دوستداری.
وائف - وقف کننده داننده آگاه ایستاده.
۳.1
هاتف - آواز دهنده آواز کنندهای که صدایش شنیده شود و خودش دیده نشود.
هیأت - جمعهیئت- حال و کیفیت و صورت جیزی .به معنی عد.ء و دستهای از مردن هم گریند.
هما یا همای مرغی افسانهای و موهوم که میگوبند سایهاش بر سر هر کس بیفتد به سعادت و کامرانی
یاقوت -نوعی سنگ گرانبها که از معدن
با 4 ك. بلاست میاید -برنی سرح و ررد و
۷
۲۰۵
کبود و سبز و سفید. بافوت احمر -نوعی یاقو ت سرح رنگ که شفاف آن گرانبها است.
آثار دیگر مصحح این کتاب که به فرهنگ ایران اسلامی تقدیم شده است:
اهتمام و تصحیح
و حواشی
۱- دیوان «وفا» مبرزا محمدحسین فراهانی «وزیر زندبه»
۲ دیوان میرزا ابوالحسن فراهانی «معاصر صفویه»
۳ دیوان فرقتی (ابوتراب بیک فرقتی انجدانی فراهانی) معاصر صفویه ۴- دیوان وافی نجار «استاد ابراهیم وافی بصری کزازی)
۵- دیوان ادیبالممالک فراهانی (میرزا صادق امیری فراهانی) ۶-دیوان علی نقی کمرهای فراهانی ۰ ۷ دیوان شمسالشعرا میرزا مهدی گواری
۸ دیوان نظام الشعرا فتحالله مکی
٩ دیوان میرزا اسماعیل فدایی آستانهای
۰ دیوان کامل میرزا ابوالقاسم قائممقام فراهانی
۱ دیوان کامل فخرالدین عراقی فراهانی ۱ ۲ دیوان شعرای بیدیوان فراهان (مشتمل بر آثار - جلالالدین حعفر فراهانی ملک
طیفور و شاه طاهر و ملا داعی انجدانی فراهانی و محیط -گلبن فراهانی و دیگران)
۳ دیوان کامل عبرت نائینی / ۴ دیوان کامل طبیب اصنهانی ۰ ۵- زندگی نظامی تألیف ۴ سعدی و بیروان او
۷- سرزمین و مردم فراهان
۸- بزرگان فراهان ۱ 8 اصلاحات ارضی در فراهان
۰ سه مرد تاریخساز ایران (مشتمل بر احوال قائممقام فراهانی - امیرکبیر فراهانی -
دکتر مصدق)
۱- زندگی دکتر سیدمحمود حسابی
۲ ماده تاریخ در شعر فارسی
۳- دیوان اشعار حسرت فراهانی (مجتبی برزآبادی فراهانی)